مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو×××××××یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
صدوق ... به اسنادش (200) از ((اصبغ بن نباته )) نقل مى كند: وقتى اميرمؤ منان عليه السلام به خلافت نشست و مردم با او بيعت كردند، عمامه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را بر سر بست و برد آن حضرت را بر تن و نعلين ايشان را به پا كرد و شمشير پيامبر را بر كمر بست و به سوى مسجد روانه شد و بالاى منبر رفت و نشست و دستانش را برهم گره زد و فرمود:
اى مردم ! پيش از اين كه مرا از دست بدهيد، از من بپرسيد! اين انبوه علم است و لعاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه به من تزريق كرده است . بپرسيد، پس همانا نزد من علم اولين و آخرين است به خدا سوگند! اگر كرسى براى من گذاشته شود، بر آن مى نشينم و به اهل تورات با توراتشان فتوا مى دهم و تا آن جا كه تورات به نطق آيد و بگويد: راست مى گويد؛ با آن چه كه خدا در من نازل كرده فتوا داد. و به اهل انجيل به انجيلشان فتوا مى دهم تا اين كه انجيل به سخن آيد و بگويد: راست مى گويد و با آن چه در من نازل شده فتوا داد و به اهل قرآن با قرآنشان فتوا مى دهم تا اين كه به زبان آيد و بگويد: راست گفت و با آن چه در من نازل شده فتوا داد.
باز حضرت فرمود: پيش از اين كه از دستم بدهيد، بپرسيد!
در اين هنگام مردى عصا به دست از گوشه مسجد برخاست و مردم را پامال كرد و جلو آمد تا به نزديكى آن حضرت رسيد و گفت : اى اميرمؤ منان ! مرا بر عملى راهنمايى كن كه اگر انجام دهم ، از آتش نجات يابم .
حضرت به او فرمود: اى مرد! بشنو و بفهم ، سپس يقين پيدا كن كه دنيا بر سه چيز استوار است : به عالم ناطقى كه به عملش عمل مى كند، و به ثروتمندى كه در مال خود نسبت به اهل دين بخل نمى ورزد و به فقير صابر. پس وقتى كه عالم ، علمش ‍ را پوشيده دارد و ثروتمند بخل ورزد و فقير صبر نكند، واى به حال دنيا! در اين هنگام است كه عارفان به خدا مى فهمند كه دنيا به ابتدايش برگشته است ؛ يعنى : كفر بعد از ايمان آغاز شده است .
اى سايل ! فريب زيادى مساجد و گردهمايى مردمى كه جسدهايشان مجتمع است و قلوبشان متفرق ، را نخور.
بعد به امام حسن عليه السلام فرمود: برخيز و به منبر برو و طورى سخن بگو كه قريش بعد از من به تو ايراد نگيرند و بگويند: حسن بن على عليه السلام نتوانست نيكو سخن گويد.
امام حسن عليه السلام فرمود: اى پدر! چگونه به منبر بروم و سخن بگويم ، در حالى كه تو در ميان مجلس هستى و مى شنوى و مى بينى ؟
على عليه السلام فرمود: پدر و مادرم فدايت ! خود را از تو پوشيده مى دارم و مى شنوم و مى بينم ، ولى تو مرا نمى بينى .
آنگاه امام حسن عليه السلام به منبر رفت و حمد و ثناى خدا را به شيوه بليغ و شريفى به جا آورد و درود مختصرى بر پيامبر فرستاد و شروع به سخن كرد و فرمود:. . . . . . . .

ادامه مطلب...

+ نوشته شده در ساعت 18:56 توسط سید هادی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روايتى از امام باقر عليه السلام نقل شده است ، كه آن حضرت فرمود: ((اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گفتند: اى رسول خدا از نفاق مى ترسيم .
فرمود: چرا از آن مى ترسيد؟
گفتند: چون نزد تو آييم آخرت را به يادمان آورى و در نتيجه ، ميل و رغبتمان بدان برانگيخته مى شود و دنيا را فراموش مى كنيم و از آن دورى مى جوييم ؛ به طورى كه در حالى كه نزد تو هستيم ، آخرت و بهشت و جهنم را مى بينيم . ولى چون از نزد تو مى رويم و به خانه هاى خود وارد مى شويم و فرزندان خود را مى بوييم و عيال خود را مى بينيم ، آن حالت از بين مى رود؛ مثل اين كه اصلا چنان حالتى نداشته ايم . آيا خوف آن ندارى كه اين حالت ، نفاق باشد؟
حضرت فرمود: هرگز اين نفاق نيست بلكه ، خطوات شيطان است كه شما را به دنيا راغب و مايل مى كند. به خدا سوگند اگر بر آن حالتى كه گفتيد باقى بمانيد (به مقامى مى رسيد كه )، يا ملايكه مصافحه كرده ، روى آب راه مى رويد...))

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

نوفلى گفت : به امام صادق عليه السلام عرض كردم : مؤ من خوابى مى بيند و همان گونه خواهد بود كه ديده است . و چه بسا كه خواب مى بيند و واقعيتى ندارد.
امام عليه السلام در جواب فرمود: مؤ من كه خوابيده است روح او حركتى مى كند كه تا به آسمان كشيده مى شود پس آن چه را كه در ملكوت آسمان در موضع تقدير و تدبير ديده است آن حق است ، و آن چه را كه در زمين ديده است آن اضغاث احلام است .
نوفلى گويد: به امام گفتم : آيا روح مؤ من به آسمان صعود مى كند؟
گفت : آرى .
گفتم : آن چنان كه چيزى از روح در بدنش باقى نمى ماند؟
فرمود: نه اين گونه نيست ، اگر روح به كلّى از بدن خارج شود كه چيزى از آن در بدن نماند، هر آينه كه بدن مرده است .
گفتم : پس چگونه خارج مى شود؟
فرمود: آيا آفتاب را نمى بينى كه در جاى خود است و شعاع آن در زمين است ؟ هم چنين است روح كه اصل آن در بدن است و حركت آن ممدود است


+ نوشته شده در ساعت 19:29 توسط سید هادی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روايتى ديگر در كافى است كه فضيل بن عثمان مرادى گويد از ابوعبدالله ، امام صادق عليه السلام شنيده است :
رسول خدا (ص ) فرمود: ((چهار خصلت است كه در هر كه باشد در وقت ورود به بارگاه خداوند، پس از آن ديگر او را هلاكتى نيست جز آن كه شايسته هلاكت باشد و آن عبارت است از اين كه بنده همت به كارى نيك بندد كه آن را به انجام رساند. چنانچه آن را به انجام نرساند، خداى برايش (به سبب نيّت نيكش ) حسنه اى بنويسد، و چنانچه آنرا انجام دهد، خداى برايش ده حسنه بنويسد، و چنانچه همت به كارى زشت بندد كه آن را به انجام رساند؛ پس چنانچه آن را به انجام نرساند، چيزى بر او نوشته نشود، و اگر آن را انجام دهد، هفت ساعت بدو مهلت داده شود، فرشته كاتب حسنات كاتب سيّئات را كه بر جانب چپ راست گويد: شتاب مكن كه شايد عمل زشتش را به عملى نيك دنبال كند كه آن را پاك سازد؛ چه خداى عزّوجلّ فرمايد: ان الحسنات يذهبن السيئات ، و يا بخشش طلبد؛ پس اگر گويد استغفر الله الذى لااله الا هو، عالم الغيب و الاكرام و اتوب اليه چيزى بر او نوشته نشود. چنانچه هفت ساعت بگذرد و نه حسنه اى انجام دهد و نه آمرزش طلبد، كاتب حسنات ، كاتب سيّئات را گويد: بنويس گناه را بر اين نگون بخت محروم .))(

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در كتاب شريف و گران سنگ كافى ، از ابن وهب نقل است كه مى گويد:
شنيدم كه ابوعبدالله ، امام صادق عليه السلام فرمود: ((چون بنده توبه نصوح كند، خداوند او را دوست بدارد، و در دنيا و آخرت ، (گناهان ) او را بپوشاند.))
پرسيدم : چگونه گناهان او را مى پوشاند؟
فرمود: ((گناهانش را كه دو ملك نوشته اند، از يادشان ببرد، و اعضاى بدنش را وحى فرمايد كه گناهانش را پنهان كنيد، و به مواضعى از زمين (كه در آنها گناه كرده است ) وحى فرمايد كه گناهانى كه در شما مرتكب شده ، كتمان كنيد. پس او به لقاى خداى رود در حالى كه چيزى بر گناهانش گواهى ندهد.))


+ نوشته شده در ساعت 12:54 توسط سید هادی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جناب آخوند ملا حسينقلى بعد از بيست و دو سال سير و سلوك نتيجه گرفت و به مقصود رسيد و خود آن جناب گفت : در عدم وصول به مراد سخت گرفته بودم تا روزى در نجف در جايى (گويا در گوشه ايوانى ) نشسته بودم ، ديدم كبوترى بر زمين نشست و پاره نانى بسيار خشكيده را به منقار گرفت و هر چه نوك ميزد خورد نمى شد، پرواز كرد و برفت و نان را ترك گفت . پس از چندى بازگشت به سراغ آن تكه نان آمد. باز چند بار آن را نوك زد و شكسته نشد، باز برگشت و بعد از چندى آمد و بالاخره آن تكه نان را با منقارش خرد كرد و بخورد، از اين عمل كبوتر ملهم شدم كه اراده و همت مى بايد،

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عارف بزرگ آخوند ملا حسين قلى همدانى ، پدرش چوپان بود، حالا چه سرّى در اين گوسفند چرانى است كه بسيارى از انبياء و اولياء هم به آن مشغول بوده اند، نمى دانم . خلاصه پدرش يك فرد بيابانى و گوسفندان چران بود! اين آدم ، چندين جلسه براى افراد مختلف از ابتدا تا انتهاى شب داشت و حدود 300 تن از اولياء الله در محضرش تربيت شدند، همين شخص فرزندى داشت كه وقتى آن مرحوم از دنيا رفت ، گفت : من در مدت عمر پدرم بالاخره نفهميدم چه كاره بود؟!. شما ببينيد بين اين فرزند و آن پدر، فردى مثل آخوند ملا حسين قلى همدانى وجود داشته است ، اين نشان مى دهد كه يك عوامل ديگرى در كار است و يك خبرهاى ديگرى هم به هرحال هست . آن مرحوم 24 سال در سير و سلوك بود و عاقبت به جايى رسيد. شما هم خشته نشويد و حوصله كنيد و به دعاى ندبه تان ادامه دهيد.بیانات علامه حسن زاده آملی

 


+ نوشته شده در ساعت 18:37 توسط سید هادی
سلام.امروز یه مخمس زیبا از مرحوم عراقی رو براتون گذاشتم.بقیش تو ادامه مطلب هست. امیدوارم خوشتون بیاد.یاحق

مه من نقاب بگشا ز جمال کبریایی                    که بتان فروگذارند اساس خودنمایی

 

شده انتظارم از حد چه شود ز در درآیی              ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

                          

                                     چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی

 

چه کسم چه کاره ام من که رسم به عاشقانت        شرف است،آنکه بوسم قدم ملازمانت

 

به کمین استخوانی که شها ، برم ز خوانت              همه شب نهاده ام سر چو سگانت بر آستانت

                                

                                         که رقیب در نیاید به بهانه گدایی

 

نگشود عقده دل نه ز شیخ و نه از برهمن                       نه ز دیر طرف بستم نه ز کعبه ، نه ز ایمن

 

که نصیب عاشقان شد ز ازل فضای گلخن             سر سیر گل ندارم ز چه رو روم به گلشن

                            

                                      که شنیده ام ز گلها همه بوی بیوفایی ......

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در ساعت 13:51 توسط سید هادی
                                                 بسم الله الرحمن الرحیم

حنين ، موزه دوزى يعنى كفش دوزى از اهل حيره بوده است ، مردى اعرابى خواست از او موزه اى بخرد، در بهاى آن چند بار حرف در ميانشان رد و بدل شد، سر انجام اعرابى با آن همه چانه زدن موزه را نخريد و حنين سخت در غضب شد و بر سر آن شد كه اعرابى را نيز به خشم آورد. چون اعرابى رهسپار شد، حنين از سوى ديگر رفته يك لنگه كفش را بر سر راه وى انداخت ، و پيش رفته لنگه ديگر را نيز بر سر راه وى نهاد، و خود در كنارى كمين كرده بنشست . چون اعرابى به لنگه نخستين برخورد كرد، گفت : اين لنگه كفش چه قدر شبيه به كفش حنين است ، اگر آن لنگه ديگر با اين بود مى گرفتمش ، چون پيش رفت و به لنگه ديگر رسيد پشيمان شد كه لنگه پيشين را ترك گفته است ، از شتر فرود آمد و زانويش را ببست و براى گرفتن موزه اول برگشت ، حنين فرصت كرده شتر را با آن چه بر او بود ربود.
چون اعرابى به خانه خود بازگشت ، كسانش پرسيدند: از سفرت چه آورده اى ؟
گفت : دو لنگه موزه حنين را آورده ام . پس اين داستان مثل شده است براى هر كس كه از سفر خود نا اميد بازگردد.

                                                   بسم الله الرحمن الرحیم

آورده اند كه : جابر بن عبد الله انصارى كه يكى از اكابر صحابه بود در آخر به ضعف پيرى و عجز مبتلا شده بود. محمد بن على بن الحسين عليه السلام معروف به باقر به عيادت او رفت و او را از حال او سوال فرمود، گفت : در حالتى ام كه پيرى از جوانى و بيمارى از تندرستى مرگ از زندگانى دوست تر
دارم .
محمد گفت كه : من با وى چنانم كه اگر مرا پير دارد پيرى دوست تر دارم و اگر جوان دارد جوانى دوست تر دارم و اگر بيمار دارد بيمارى و اگر تندرست دارد تندرستى و اگر مرگ دهد مرگ و اگر زندگانى زندگانى را دوست تر مى دارم .
جابر چون اين سخن شنيد به روى محمد بوسه داد و گفت : صدق رسول الله صلى اله عليه و آله كه مرا گفت كه يكى از فرزندان مرا ببينى هم نام من
و هو يبقر العلم بقرا كما يبقر الثور الارض
و به اين سبب او را باقر علوم الاولين و الاخرين گفتند و از معرفت اين مراتب معلوم شود كه جابر در مرتبه اهل صبر بوده است و محمد در رتبه رضا.

 


+ نوشته شده در ساعت 10:59 توسط سید هادی
ابوبصير مى گويد كه به حضرت امام صادق عليه السلام گفتم : در مورد خداى تعالى آگاهم كن كه آيا مؤ منان روز قيامت او را مى بينند؟
فرمود: آرى ، و پيش از روز قيامت هم ديده اند.
گفتم : كى ؟
فرمود: وقتى كه به آنها گفت : اءلست بربّكم قالوا بلى ؛ آيا من پروردگارتان نيستم ؟ گفتند: آرى ، هستى )).
بعد مدتى ساكت شد و آن گاه فرمود: مؤ منان در دنيا پيش از روز قيامت هم مى بينند؛ آيا تو همين الان او را نمى بينى ؟
ابوبصير مى گويد: گفتم : فدايت شوم ! اين حديث را از جانب شما نقل بكنم ؟
فرمود: نه ؛ زيرا اگر آن را بگويى ، جاهل به معنايى كه تو قايل هستى ، آن را انكار مى كند و بعد اين تشبيه و كفر به حساب مى آورد، و منظور رؤ يت با چشم نيست ؛ خدا بزرگ تر از چيزى است كه مشبهان و ملحدان
وصف مى كنند.

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شخصى بود كه در قديم ، ظروفى پر از نفت را با اسب و قاطر به دهات و روستاها مى برد، روزى شخصى از او پرسيد كه : تو خدايت را چگونه شناخته اى ؟! نفتى جواب داد: خوب گوش كن ، من هر گاه كه از مبداء راه مى افتم ، پس از پر كردن اين ظرفها از نفت ، درب آنها را با پارچه يا نايلونى محكم مى بندم و بعد هم با نخ ، محكم به دور آن مى پيچم ، با همه اينها، هميشه از در اين ظروف ، نفتها چكه چكه مى ريزد، ولى خداوند ما را طورى آفريده كه اگر در شديدترين حالات فشار قواى دافعه بدن قرار گيريم ، تا خودمان نخواهيم عمل دفع صورت نمى گيرد و غايط و بول بدون اراده نفس ، خارج نمى شود، و در عين حال ، هيچگاه به ((نخ )) و نايلون هم نيازى نيست ! من از اين راه به وجود و عظمت خدا پى برده ام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در عهد خلافت ابوبكر چند نفر راهب ، به مدينه آمدند و نزد ابوبكر رفتند و درباره پيامبر و كتابش پرسش نمودند.
ابوبكر گفت : آرى ، پيامبر آمد و با خود كتابى آورد.
پرسيدند: آيا در كتاب او، وجه الله مذكور است ؟
ابوبكر گفت : آرى .
پرسيدند: تفسيرش چيست ؟
ابوبكر گفت : از اين سؤ ال در دين ما نهى شده و پيامبر ما آن را تفسير نكرده است . در اين هنگام همه راهبان خنديدند و گفتند: به خدا سوگند پيامبر شما دروغگو بوده ، كتاب شما باطل است .
پس او را رها كرده ، رفتند. چون سلمان ماجرا را دريافت ، آنان را نزد امير مؤ منان عليه السلام برد و گفت : اين شخص ، خليفه و جانشين پيامبر و پسر عمّ اوست ، پرسش خود را بر او عرضه داريد! آنان همه سؤ ال را از على عليه السلام پرسيدند. حضرت فرمود: شما را با سخن پاسخ نمى گويم ؛ بلكه با انجام عملى ، به آن پاسخ خواهم گفت . سپس امر فرمود هيزمى آوردند و آتش زدند، چون همه هيزم آتش گرفت و شعله كشيد راهبان را فرمود: اى راهبان ! وجه آتش ‍ كجاست ؟
راهبان گفتند: اين ، تمامش وجه آتش است .
پس فرمود: تمام وجود، وجه الله است . سپس اين آيات را تلاوت فرمود: فاينما تولو فثمّ وجه الله و نيز: كل شى ء هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون . آن گاه تمام راهبان به دست آن حضرت اسلام آورده ، موحد و عارف گشتند.

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

كميل بن زياد از حضرت على عليه السلام پرسيد: ((حقيقت چيست ؟)).
حضرت فرمود: ((تو را با حقيقت چه كار است ؟)).
كميل گفت : ((مگر من رازدار تو نيستم ؟)).
حضرت فرمود: ((آرى ، ولى آن چه كه از من مى جوشد و فيضان مى كند، تنها اندكى از آن به تو مى رسد.))
كميل گفت : ((آيا چون تويى سايل را نااميد مى كند؟)).
فرمود: ((حقيقت عبارت از كشف انوار جلال است ، بدون اشاره )).
كميل گفت : ((مرا توضيح بيشترى فرما!))
فرمود: ((محو موهوم و آشكار شدن صحو معلوم است )).
كميل گفت : ((توضيح بيشترى مى خواهم )).
فرمود: ((عبارت از هتك و كنار رفتن ستر و حايل است ، به سبب غلبه سّر)).
گفت : ((باز هم توضيح بفرما!))
اميرمؤ منان فرمود: ((جذاب احديت با صفت توحيد است .))
كميل بار ديگر گفت : ((توضيح و بيانى فزونتر عنايت كن !)).
فرمود: ((نورى است كه از صبح ازل طلوع مى كند و در هياكل آثارش تجلى مى يابد)).
كميل بار ديگر توضيحى بيشتر خواست ، ولى حضرت على عليه السلام فرمود: ((چراغ را خاموش كن كه چيزى به صبح نمانده
است !))


+ نوشته شده در ساعت 11:23 توسط سید هادی
امروز یه شعر زیبا از مولوی که درباره حضرت علی (ع) سروه شده رو براتون انتخاب کردم...قابل توجه کسانی که فکر میکنن مولوی سنی هست.برای دیدن ادامه شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید. یاحق

تا صورت پیوند جهان بود علی بود                           تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

 

شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود                   سلطان سخا و کرم و جود علی بود

 

هم آدم و هم شیث و ایوب و هم ادریس                    هم یوسف و هم یونس و هم هود علی بود

 

هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس       هم صالح پیغمبر و داود علی بود

 

در ظلمت ظلمات به سرچشمه حیوان                       هم مرشد و هم راهبر خضر علی بود

 

داود که می ساخت زره با سر انگشت                        استاد زره ساز به داود علی بود........

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در ساعت 10:43 توسط سید هادی
ابو عبدالله محمد بن خفيف شيرازى ، معروف به شيخ كبير، از عارفان بزرگ قرن چهارم هجرى است . وى عمرى دراز يافت .سخنان و روايات منسوب به او در آثار صوفيان اهميت بسيار دارد. هميشه در سير و سفر بود و پدرش مدتى بر فارس حكومت مى كرد . در سال 371 هجرى قمرى درگذشت و اكنون مزار او در يكى از ميدان هاى شيراز است .
او را دو مريد بود كه هر دو احمد نام داشتند . يكى را احمد بزرگ تر مى گفتند و ديگرى را احمد كوچك تر . شيخ به احمد كوچك تر، توجه و عنايت بيش ترى داشت . ياران ، از اين عنايت خبر داشتند و بر آن رشك مى بردند .نزد شيخ آمده ، گفتند: احمد بزرگ تر، بسى رياضت كشيده و منازل سلوك را پيموده است ، چرا او را دوست تر نمى دارى ؟ شيخ گفت : آن دو را بيازمايم كه مقامشان بر همگان آشكار شود.
روزى احمد بزرگ تر را گفت : يا احمد!اين شتر را برگير و بر بام خانه ما ببر .
احمد بزرگ تر گفت : يا شيخ !شتر بر بام چگونه توان برد؟ شيخ گفت : از آن در گذر، كه راست گفتى .
پس از آن احمد كوچك تر گفت : اين شتر بر بام بر .احمد كوچك تر، در همان دم كمر بست و آستين بالا زد و به زير شتر رفت كه او را بالا برد و به بام آرد. هر چه نيرو به كار گرفت و سعى كرد، نتوانست . شيخ به او فرمان داد كه رها كند، و گفت : آنچه مى خواستم ، ظاهر شد . اصحاب گفتند: آنچه بر شيخ آشكار شد، بر ما هنوز پنهان است .
شيخ گفت : از آن دو، يكى به توان خود نگريست نه به فرمان ما . ديگرى به فرمان ما انديشيد، نه به توان خود . بايد كه به وظيفه انديشيد و بر آن قيام كرد، نه به زحمت و رنج آن . خداى نيز از بندگان خواهد كه به تكليف خود قيام كنند و چون به تكليف و احكام ، روى آورند و به كار بندند، او را فرمان برده اند و سزاوار صواب اند؛ اگر چه از عهده برنيايند . و البته خداوند به ناممكن فرمان ندهد.

 

ابوالقاسم ، جنيد بن محمد بن جنيد، ملقب به سيد الطائفه ، از بزرگان و مشاهير عرفان است . اصلش از نهاوند و مقيم بغداد بود . وى خواهرزاده سرى سقطى است . سى بار پياده به حج رفت . پايه طريقت و شيوه عرفانى او صحو يعنى هشيارى و بيدارى است ؛ بر خلاف پيروان بايزيد بسطامى كه سكر يعنى ناهشيارى را پايه طريقت خود قرار داده اند . وى در طريقت عرفانى خود، سخت پايبند شريعت بود . اكثر سلسله هاى عرفانى ، خود را به او منسوب مى كنند . جنيد، در سال 297 ه .ق درگذشت .
نقل است كه جنيد مريدى داشت كه او را از همه عزيزتر مى شمرد و گرامى اش مى داشت . ديگران را حسد آمد . شيخ از حسادت ديگر مريدان ، آگاه شد . گفت : ادب و فهم او از همه بيش تر است . ما را نظر در آن (ادب و فهم ) است . امتحان كنيم تا شما را معلوم گردد .
فرمود تا بيست مرغ آوردند و گفت : هر مرغ را، يكى برداريد و جايى كه كسى شما را نبيند، بكشيد و بياريد. همه برفتند و بكشتند و باز آمدند، الا آن مريد، كه مرغ را زنده باز آورد.
شيخ پرسيد كه چرا نكشتى ؟ گفت :شيخ فرموده بود كه جايى بايد مرغ را كشت كه كسى نبيند، و من هر جا كه مى رفتم حق تعالى مى ديدم .
شيخ رو به اصحاب كرد و گفت : ديديد كه فهم او چگونه است و فهم ديگران چون ؟
همه استغفار كردند و مقام آن مريد را بزرگ داشتند .

 

حكايت كرده اند كه مردى در بازار دمشق ، گنجشكى رنگين و لطيف ، به يك درهم خريد تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازى كنند. در بين راه ، گنجشك به سخن آمد و مرد را گفت : در من فايده اى ، براى تو نيست . اگر مرا آزاد كنى ، تو را سه نصيحت مى گويم كه هر يك ، همچون گنجى است . دو نصيحت را وقتى در دست تو اسيرم مى گويم و پند سوم را، وقتى آزادم كردى و بر شاخ درختى نشستم ، مى گويم . مرد با خود انديشيد كه سه نصيحت از پرنده اى كه همه جا را ديده و همه را از بالا نگريسته است ، به يك درهم مى ارزد . پذيرفت و به گنجشك گفت كه پندهايت را بگو.
گنجشك گفت : نصيحت اول آن است كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غصه مخور و غمگين مباش ؛ زيرا اگر آن نعمت ، حقيقتا و دائما از آن تو بود، هيچ گاه زايل نمى شد . ديگر آن كه اگر كسى با تو سخن محال و ناممكن گفت ، به آن سخن هيچ توجه نكن و از آن درگذر .
مرد، چون اين دو نصيحت را شنيد، گنجشك را آزاد كرد . پرنده كوچك بركشيد و بر درختى نشست . چون خود را آزاد و رها ديد، خنده اى كرد . مرد گفت : نصيحت سوم را بگو!گنجشك گفت : نصيحت چيست !؟اى مرد نادان ، زيان كردى . در شكم من دو گوهر هست كه هر يك بيست مثقال وزن دارد . تو را فريفتم تا از دستت رها شوم . اگر مى دانستى كه چه گوهرهايى نزد من است ، به هيچ قيمت ، مرا رها نمى كردى .
مرد، از خشم و حسرت ، نمى دانست كه چه كند. دست بر دست مى ماليد و گنجشك را ناسزا مى گفت . ناگهان رو به گنجشك كرد و گفت : حال كه مرا از چنان گوهرهايى محروم كردى ، دست كم ، آخرين پندت را بگو. گنجشك گفت : مرد ابله !با تو گفتم كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غم مخور؛ اما اينك تو غمگينى كه چرا مرا از دست داده اى . نيز گفتم كه سخن محال و ناممكن را نپذير؛ اما تو هم اينك پذيرفتى كه در شكم من گوهرهايى است كه چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم كه چهل مثقال ، گوهر با خود حمل كنم !؟ پس تو لايق آن دو نصيحت نبودى و پند سوم را نيز با تو نمى گويم كه قدر آن نخواهى دانست . اين را گفت و در هوا ناپديد شد .(36)
پند گفتن با جهول خوابناك
تخم افكندن بود در شوره خاك


+ نوشته شده در ساعت 11:13 توسط سید هادی
حضرت رسول اللّه (ص) فرمود: نمى گذرد بر ميّتى سخت تر از ساعت مرگ شب اول قبر. پس رحم نمائيد مردگان خود را بصدقه و اگر چيزى براى صدقه پيدا نكردى بدهى . پس يكى از شماها دو ركعت نماز بخواند در ركعت اول سوره حمد يكبار و قل هواللّه احد دو بار و در ركعت دوم حمد يكمرتبه و الهيكم التكاثر ده مرتبه و سلام بدهد و بگويد:
اَللّهُم َصلِّ عَلى مُحَمَدٍَوآلِ مُحََمدَو ابْعَث ثَوابَهاِالى قَبِر ذلِكَ اِلمِيَت فلان بن فلان اسم ميت را ببَرَد
حق تعالى همان ساعت هزار مَلك بسوى قبرآن ميّت مى فرستد كه با هر ملكى جامه و حُلَّه مى باشد و تنگى قبر بر او وسعت يابد تا روز نفخ صور، و به خواننده نماز بعدد آنچه آفتاب بر آن طلوع كند حسنات داده شود و براى او چهل درجه عطا فرمايد.

يكى از صالحين بفرزند خود گفت : مرا بتو حاجتى است . پسر گفت : هر چه بفرمائى اطاعت مى كنم . پدر گفت : شب كه بمنزل مى آئى هر چه از هنگام خارج شدن از منزل گفته و انجام داده اى برايم نقل كن . پسر قبول كرد.
شب كه آمد شروع به نقل كرد، تا رسيد بحرفهاى زشتى كه زده بود و كارهاى ناروائى كه انجام داده بود، از پدر خجالت كشيد كه بگويد. دست پدر را بوسيد و گريه كرد و گفت : اى پدر از اين حاجت بگذر و جز آن هر چه بفرمائى اطاعت مى كنم . زيرا از تو خجالت مى كشم .
پدر فرمود: اى پسر، من بنده ضعيف و عاجزم از من خجالت مى كشى ، ولى فرداى قيامت در محضر رب العالمين چه خواهى كرد. اين موضوع و موعظه سبب توبه پسر گرديد.
آقا امير المؤ منين (ع) در نهج البلاغه مى فرمايد: كارى كه مى خواهى انجام دهى ، حرفى را كه مى خواهى بزنى چنان باشد كه فردا بتوانى آن را بخوانى .
آيا مى توانى فردا بخوانى كه در فلان روز فحش دادم در فلان روز فلان كار زشت را انجام دادم ؟
پس اگر نمى توانى چرا!؟.... هم اكنون در فكر باش ؟


+ نوشته شده در ساعت 20:50 توسط سید هادی
محمد جواد درى براى من تعريف كرد كه : روزى سر مزار حاج شيخ حسنعلى اعلى الله مقامه فاتحه مى خواندم ، مردى آمد و بسيار گريست . سبب را پرسيدم گفت : روزى صاحب اين قبر را را با اتومبيل خود به شهر تربت مى بردم ؛ در راه بنزين تمام شد و وسيله من از حركت باز ماند و ناچار بودم كه قريب دو فرسنگ راه را پياده بپيمايم ، تا به جاده تهران مشهد برسم و از اتومبيلهاى عبور مقدارى بنزين بگيرم . اما حاج شيخ به من فرمودند: ماشين را روشن كن . عرض كردم : بنزين نداريم . باز اصرار فرمودند و من انكار كردم ، ولى به سبب اصرار مسافرين ديگر كه گفتند: تو ماشين را روشن كن ، شايد اين آقا توجهى فرموده باشند، ناچار پشت فرمان نشستم و كليد را چرخاندم ، با كمال شگفتى اتومبيل روشن شد و مسافران را سوار كردم و به مقصد رسانيدم . حاج شيخ به من فرمودند: تا آن زمان كه مخزن بنزين را بنزين نكرده باشى ، اين ، اتومبيل احتياجى به بنزين نخواهد داشت . من مدت پانزده روز با آن بدون ريختن بنزين ، مسافرتها كردم تا يكروز وسوسه شدم و باك اتومبيل را باز كردم كه ببينم چه در آن است ، ديدم همچنان خشك و خالى از سوخت است ، ولى با كمال تاءسف تا مجددا بنزين در آن نريختم اتومبيل حركت نكرد.


+ نوشته شده در ساعت 18:30 توسط سید هادی
در روح الجنان آمده است : پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: در روز قيامت ، آنگاه كه موازين قسط برپا شود، كردار مرد بر ميزان نهاده شده ، سپس چيزى چون ابر را بدان جا آورند و او را گويند: آيا مى دانى كه اين چيست ؟
مرد گويد: خير!
بدو گويند: اين همان علمى است كه به مردم مى آموختى و آنها پس از تو بدان عملى مى كردند.

 

تا دهن بسته نشد دل باز نمى شود. از سيد كائنات صلى الله عليه و آله روايت است كه : چون فرزندان و نبيره هاى آدم عليه السلام بسيار شدند در نزد وى سخن مى گفتند و وى ساكت بود، گفتند: اى پدر! چه شد شما را كه سخن نمى گويى ؟
گفت : اى فرزندان من !چون خدا جل و جلاله مرا از جوارش به بيرون فرستاد با من عهد كرد و گفت گفتارت را كم كن تا به جوار من برگردى


+ نوشته شده در ساعت 21:20 توسط سید هادی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

محمد بن سيرين هميشه پاكيزه بود و بوى خوش مى داد. روزى شخصى از او پرسيد: علت چيست كه از تو هميشه بوى خوش مى آيد؟ گفت قصه من عجيب است . آن شخص او را قسم داد كه : قصه خود را براى من بگو.
ابن سيرين گفت : من در جوانى بسيار زيبا و خوش صورت و صاحب حسن و جمال بودم و شغلم بزازى بود، روزى زنى و كنيزكى به دكانم آمدند و مقدارى پارچه خريدند، چون قيمت آن معين شد گفتند: همراه ما بيا تا قيمت آن را به تو پرداخت كنيم .
در دكان را بستم و همراه ايشان راه افتادم تا به جلوى خانه آنان رسيدم ، آنها به درون رفتند و من پشت در ماندم . بعد از مدتى زن - بدون آن كه كنيزش ‍ همراهش باشد - مرا به داخل خانه دعوت كرد، چون داخل شدم ، خانه اى ديدم از فرشها و ظروف عالى آراسته ، مرا بنشاند و چادر از سر برداشت ، او را در غايت حسن و جمال ديدم ، خود را به انواع جواهرات آراسته بود. در كنارم نشست و با ظرافت و ناز و عشوه و خوش طبعى با من به سخن گفتن درآمد، طولى نكشيد كه غذايى مفصل و لذيذ آماده شد، بعد از صرف غذا، آن زن به من گفت : اى جوان مى بينى من پارچه و قماش زياد دارم ، قصد من از آوردن تو به اينجا چيز ديگرى است و من مى خواهم با تو همبستر شوم و كام دل بر آرم .
من چون مهربانيها و عشوه بازيهاى او را ديدم نفس اماره ام به سوى او ميل كرد، ناگاه الهامى به من رسيد كه قائلى از سوره والنازعات اين آيه را تلاوت كرد كه : و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنة هى الماوى
اما هركس بترسد از مقام پروردگار خود و نفس خود را از پيروى هواى نفس بازدارد، بدرستى كه منزل و آرامگاه او بهشت خواهد بود (41)
وقتى به ياد اين آيه افتادم عزم خود را جزم نمودم كه دامن پاك خود را به اين گناه آلوده نكنم ، هر چه آن زن با من به دست بازى درآمد، من به او توجه نكردم . چون آن زن مرا مايل به خود نديد، به كنيزان خود گفت : تا چوب زيادى آوردند، وقتى مرا محكم با طناب بستند، زن خطاب به من گفت : يا مراد مرا حاصل كن يا تو را به هلاكت مى رسانم . به او گفتم : اگر ذره ذره ام كنى ، مرتكب اين عمل شنيع نخواهم شد. تا اين كه مرا بسيار با چوب زدند، بطورى كه خون از بدنم جارى شد. با خود گفتم : كه بايد نقشه اى به كار بندم تا رهايى يابم ...
گفتم مرا نزنيد راضى شدم ، دست و پايم را باز كردند، بعد از رهايى پرسيدم : محل قضاى حاجت كجاست ؟ راهنمايى كردند. رفتم در مستراح و تمام لباسهايم را به نجاست آلوده كردم و بيرون آمدم ، چون آن زن با كنيزان به طرفم آمدند، من دست نجاست آلود خود را به آنها نشان مى دادم و به آنها مى پاشيدم ، آنها فرار مى كردند.
بدين وسيله فرصت را غنيمت شمردم و به طرف بيرون شتافتم ، چون به در خانه رسيدم در را قفل كرده بودند، وقتى دست به قفل زدم - به لطف الهى - گشوده شد و من از خانه بيرون آمدم و خود را به كنار جوى آب رسانيدم ، لباسهايم را شسته و غسل نمودم . ناگهان ديدم كه شخصى پيدا شد و لباس ‍ نيكويى برايم آورد و بر تنم پوشانيد و بوى خوش به من ماليد و گفت : اى مرد پرهيزگار! چون تو بر نفس خود غلبه كردى و از روز جزا ترسيدى و خلاف فرمان خدا انجام ندادى و نهى او را نهى دانستى ، اين وسيله اى بود براى امتحان تو و ما تو را از آن خلاص كرديم ، دل فارغ دار كه اين لباس تو هرگز چركين و اين بوى خوش هرگز از تو زايل نشود، پس از آن روز تاكنون ، بوى خوش از بدنم برطرف نگرديده است .
به همين خاطر خدا علم تعبير خواب را بر او عطا فرمود و در زمان او كسى مثل او تعبير خواب نمى كرد.

+ نوشته شده در ساعت 14:58 توسط سید هادی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يعقوب احمر گفت : به امام صادق عليه السلام عرض كردم كه دين زيادى بر عهده دارم ، و اين سبب شد كه قرآن از من سلب شد و آن را از دست داده ام . امام فرمود: قرآن ، قرآن ؛ همانا كه آيه و سوره اى از آن در قيامت مى آيد كه هزار درجه در بهشت صعود مى نمايد و مى گويد اگر مرا حفظ مى نمودى ترا بدينجا مى رساندم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روزى امام حسين - ع - غلامى را ديد كه با سگى نان مى خورد، يك لقمه پيش سگ مى اندازد و لقمه اى هم خودش مى خورد، حضرت فرمود: اى غلام ! عجب هم غذايى پيدا كرده اى ؟! غلام عرض كرد: اى پسر پيامبر! من محزون و مغموم و ناراحتم و شادى و خوشحالى خودم را از خوشحال كردن اين سگ مى خواهم ؛ زيرا كه صاحب و مولاى من يهودى است و من از همراهى و مصاحب ت با او در عذابم .
امام (ع ) فرمود: كارى كه انجام دادى اثر خودش را بخشيده و دويست درهم كه قيمت غلام بود نزد يهودى برد و فرمود: غلام را به من بفروش ، يهودى عرض كرد من اين غلام را فداى قدم مبارك شما كردم و اين بستان را هم به غلام بخشيدم و درهمها را به حضرت بازگرداند. حضرت هم غلام را آزاد كرد و دويست درهم قيمت او را به او بخشيد.
زن يهودى خبردار شده ، اسلام آورد و مهريه خود را به شوهرش بخشيد، يهودى هم مسلمان شد و منزل خود را به زنش ‍ بخشيد.


+ نوشته شده در ساعت 14:57 توسط سید هادی
امروز چندتا شعر زیبا براتون گذاشتم...امیدوارم خوشتون بیاد....نظر یادتون نره.یا حق


پاس ادب به حد کفايت نگاه دار                             خواهي اگر ز بي ادبان يابي ايمني
با کم ز خويش,هر که نشيند به دوستي                با عزّ و حرمت خود,خيزد بدشمني
در خون نشست غنچه که شد همنشين خار          گردن فراخت سرو,ز برچيده دامني
افتاده باش,ليک نه چندانکه همچو خاک                 پامال هر نبهره شوي از فروتني

*************************************************************

خويشتن داري و خموشي را                             هوشمندان,حصار جان دانند
گر زيان بيني از بيان بيني                                   ور زبون گردي از زبان دانند
راز دل,پيش دوستان مگشاي                             گر نخواهي که دشمنان دانند

**************************************************************


هرچه کمتر شود فروغ حيات                 رنج را جانگدازتر بيني
سوي مغرب چو روکند خورشيد              سايه ها را درازتر بيني

                                                                                                   شعر:رهی معیری


+ نوشته شده در ساعت 10:48 توسط سید هادی

آن دوست که ناکامي ما خواسته است     کام دل دشمنان روا خواسته است
با اين همه خوشدليم کز راحت و رنج     ما خواسته اييم آنچه خدا خواسته است

+ نوشته شده در ساعت 18:0 توسط سید هادی
رسول خدا صلى اله عليه و آله هر شب ، سه بار به مسجد مى رفت . و شبى آخر وقت به مسجد رفت ، كنار منبر او فقرا خوابيده بودند.
حضرت كنيزى را كه به زنانش خدمت مى كرد، طلبيد و فرمود:
هر چه غذا هست بياور!
كنيز رفت ديگى آورد كه ته آن كمى غذا مانده بود. بعد حضرت ده نفر از فقرا را بيدار كرد و فرمود بگوييد: بسم الله و بخوريد.
بعد از ده نفر همين طور ده نفر- ده نفر، همه خوردند و سير شدند. باز هم مقدارى غذا در ديگ ماند. به كنيز دستور داد آن را پيش زن ها ببرد.

+ نوشته شده در ساعت 17:53 توسط سید هادی
شنيدم کرمک شبتاب ميگفت***نه آن مورم که کس نالد زنيشم
اگر شب تيره تر از چشم آهوست***خود افروزم چراغ راه خويشم

+ نوشته شده در ساعت 17:49 توسط سید هادی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
يكى از مشايخ روايت مى كرد كه در سوره مباركه يس اسمى هست كه به بركت آن كورى مادر زاد و پيسى برطرف مى شود، او را گفتند كه آيا اگر كسى تمام سوره را بخواند نفعى از اين مقوله كه مى گويى به او خواهد رسيد؟
جواب داد: هرگاه حكيم يك دوا را براى مرضى مقرر كرده باشد و آن دوا در دكان عطارى باشد و مريض برود تمام ادويه دكان او را بخورد آيا نفعى به او خواهد رسيد؟

+ نوشته شده در ساعت 17:39 توسط سید هادی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
جناب استاد علامه حسن زاده آملى فرمودند: رساله اى در امامت نوشتم چون به پايان رسيد آن را به حضور شريف استاد علامه طباطبايى صاحب تفسير الميزان رضوان الله تعالى عليه ارايه دادم ، مدتى در نزد او بود و لطف فرمودند و يك دوره تمام آن را مطالعه فرمودند. در يك جاى آن رساله دعاى شخصى درباره خودم كرده بودم كه بار خدايا مرا به فهم خطاب محمدى صلى الله عليه و آله و سلم اعتلاء ده . در هنگام رد رساله به اين جانب فرمود: آقا! تا من خودم را شناختم دعاى شخصى در حق خودم نكردم بلكه دعايم عام است .

+ نوشته شده در ساعت 17:26 توسط سید هادی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از حكيم متاءله آقا ميرزا ابراهيم زنجانى در شرح احوال ميرزاى جلوه نقل شده است :
((وى پيوسته به نيم شب برخاستى و دوگانه بدرگاه يگانه گذاشتى و تا فجر برآيد به حجره اندرون به ورزش تن گذراندى . آنگاه نماز صبح كردى و از پى نوافل و تعقيبات ، سپس به تدريس نشستى تا دو ساعت مانده به ظهر و گاه مى شدى كه ناصرالدين شاه به ديدن او مى آمد و او مى فرمودى كه مرا حالى نيست و او برمى گشتى !)).

+ نوشته شده در ساعت 17:24 توسط سید هادی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
گويند: عالمى گربه اى داشت ، در اثر تكرار عبادت و نماز، هر موقع كه او به نماز مى ايستاد، گربه هم ركوع و سجود مى كرد، بعد گفتند: كرامت اين عابد همين است

+ نوشته شده در ساعت 17:22 توسط سید هادی
مرحوم هيدجى ، محشى منظومه ملاهادى ، ديوانى دارد، او قضيه جالبى نقل مى كند، مى گويد: مقدسى بود در محله اى و يا روستايى ، شبى براى عبادت به مسجد رفت . مسجد خالى بود، دو ركعت نماز كه به جا آورد، صداى خش خشى از گوشه هاى مسجد شنيد، با خود گفت : پس من تنها در مسجد نيستم ، كس ‍ ديگرى هم گويى در مسجد هست ، سپس شيطان او را وسوسه كرد و شروع كرد با صداى بلدتر نماز خواندن ((ولا الضالين )) را با مدّ تمام كشيدن ! به خيال اين كه فردا آن ناآشنا، در ده و محلّه منتشر مى كند كه فلانى ، ديشب در مسجد، تا صبح مشغول راز و نياز بود و نماز نافله به جا مى آورد. اين مقدس مآب بيچاره ، به همين خيال ، حتى شب را هم به منزل نرفت و تا صبح مشغول نماز و راز بود. صبح كه هوا روشن شد، وقتى كه خواست از مسجد خارج شود، ديد سگى نحيف و ضعيف از گوشه شبستان آمد و از در بيرون رفت . يك باره فهميد كه همه آن خش خش ها، از اين سگ بوده كه از سرماى شب ، به داخل مسجد پناه آورده است و همه نماز نافله ها و گريه ها و اشكهاى جناب مقدس هم به جاى تقربا الى الله ، تقربا الى الكلب بوده است

+ نوشته شده در ساعت 17:20 توسط سید هادی
((ور نباشد خشوع و دمسازى
ديو با سبلتش كند بازى ))
روايت است كه مردى در مسجد مدينه به نماز ايستاده بود و با ريشش بازى مى كرد، رسول خدا فرمود: اگر دلش با خدايش باشد با ريشش بازى نمى كند.

+ نوشته شده در ساعت 17:19 توسط سید هادی
روايت است كه روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نزد چوپان گوسفندانش ‍ رفت ، (حضرت مشاهده نمود كه ) چوپان ، لباسش را درآورده بود. چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را ديد، لباسش را بر تن نمود. حضرت صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((برو! ما نيازى به چوپانى تو نداريم ، چون ما خاندانى هستيم كه كسى را كه ادب خدا نگاه ندارد و در خلوت از او حيا ننمايد، به كار نمى گيريم )).

+ نوشته شده در ساعت 17:16 توسط سید هادی
نقل شده كه اعرابى از اميرالمؤ منين مى پرسد: خداوند، قبل از خلقت كجا بوده است ؟
حضرت فرمود: در عمايى كه نا بالاى آن هوا بود و نه پايين آن ، و از اين رو، آن حضرت عليه السلام فرموده است : نخستين چيزى كه خداوند خلق فرمود، نور من بود؛ كه منظور حضرت عليه السلام عقل است ؛ چنانكه فرمايش ديگر ايشان مؤ يد آن است ؛ آن جا كه مى فرمايد: اولين مخلوق خداوند، عقل است . سپس به واسطه آن ، ساير عقول و نفوس ناطقه ملكيه و غير آن و نيز صورت طبيعيه و هيولاى كليه و صورت جسميه بسيطه و مركبه ، خلق شدند

+ نوشته شده در ساعت 17:0 توسط سید هادی
از هشام بن سالم روايت شده است كه : نزد امام صادق عليه السلام رفتم ، به من فرمود: آيا مى توانى خدا را وصف كنى ؟
گفتم : آرى !
فرمود: وصف كن !
گفتم : او شنوا و بيناست .
فرمود: اين صفتى است كه مخلوقات نيز در آن شريكند.
گفتم : چگونه او را وصف كنم ؟
فرمود: او نور بدون ظلمت و حيات بدون مرگ و علم بدون جهل و حق بدون باطل است .
پس از نزد آن حضرت بيرون آمدم در حالى كه داناترين مردم به توحيد بودم

+ نوشته شده در ساعت 16:57 توسط سید هادی
((روزى على عليه السلام وارد بازار شد. مردى را ديد كه مى گويد: نه ! سوگند به كسى كه هفت حجاب دارد؛ حضرت پرسيد: منظورت كيست ؟ گفت : خدا! اى امير مؤ منان !
حضرت فرمود: اشتباه مى كنى ، مادر به عزايت بنشيند! ميان خدا و خلقش هيچ حجابى نيست و هر جا كه باشند خداوند با آنهاست .
مرد پرسيد: اى امير مؤ منان ! كفّاره آن چه كه گفتم چيست ؟
فرمود: اين كه بدانى هر باشى خدا با توست .
مرد گفت : آيا به مساكين طعام دهم ؟
حضرت فرمود: نه ! چون به غير خدايت سوگند خوردى

+ نوشته شده در ساعت 16:57 توسط سید هادی
عارف بسطامى در جواب شخصى كه از او پرسيد: اسم اعظم كدام است ؟ گفت : تو اسم اصغر به من نماى كه من اسم اعظم به تو نمايم ، آن شخص حيران شد، پس بدو گفت : همه اسماى حق عظيم اند.
در تفسير ابوالفتح رازى است كه : حضرت امام جعفر صادق را پرسيدند از مهمترين نام اسم اعظم ؟ حضرت فرمود او را: در اين حوض سرد رو، او در آن آب رفت و هر چه خواست بيرون آيد فرمود منعش كردند، تا گفت : يا الله اءغثنى ، فرمود: اين اسم اعظم است ؛ پس اسم اعظم به حالت خود انسان است

+ نوشته شده در ساعت 16:53 توسط سید هادی |
در عيون اخبارالرضا صدوق و احتجاج طبرسى - قدس سرّهما- از ((حسين بن خالد)) روايت شده است كه به امام رضا عليه السلام گفتم : مردم مى گويند: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خدا آدم را به صورت خودش ‍ آفريده است .
امام فرمود: خدا بكشدشان ! ابتداى حديث را حذف كردند. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از كنار دو مرد گذشت كه به همديگر ناسزا مى گفتند، از يكى از طرفين سبب دعوا شنيد كه به ديگرى مى گويد: خدا صورت تو و كسى كه به تو شبيه است را زشت كند!
حضرت به او فرمود: بنده خدا! اين گونه به برادرت نگو؛ چرا كه خدا آدم را به شكل خود آفريد

+ نوشته شده در ساعت 16:52 توسط سید هادی
رواياتى كه درباره حضرت امام على عليه السلام وارد شده اين كه وى در يك شب و در يك وقت در چهل مجلس براى مهمانى حاضر مى شده است

+ نوشته شده در ساعت 21:14 توسط سید هادی
از پيامبر اكرم صلى اله عليه و آله نقل است كه فرمود: همان طور كه زندگى مى كنيد مى ميريد و همان گونه كه مى خوابيد محشور مى شويد . و نيز مى فرمود: شب معراج مردمى را ديدم كه لبانشان بريده شد و دوباره به شكل اول باز مى گشت و دوباره بريده مى شد. جبرييل مرا گفت : اينان خطيبان امت تو هستند كه لبان شان بريده مى شود؛ چون به آنچه كه مى گويند عمل نمى كنند.

+ نوشته شده در ساعت 21:14 توسط سید هادی
چو خورشيد سحر پيدا نگاهي مي توان کردن***همين خاک سيه را جلوه گاهي مي توان کردن
در اين گلشن که بر مرغ چمن راه فغان تنگ است***به انداز گشود غنچه آهي مي توان کردن

+ نوشته شده در ساعت 21:10 توسط سید هادی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زين العابدين ، نسبت به مادرش بسيار نيكو كار بود؛ به طورى كه به او گفتند: تو نسبت به مادر، از همه كس نيكوكارترى ، ولى نمى بينيم كه با او در يك ظرف غذا بخورى !
امام در جواب فرمود: چون ترسم كه دستم را به سوى چيزى برم كه مادرم قصد خوردن آن را داشته است و او را ناراحت كنم


+ نوشته شده در ساعت 21:10 توسط سید هادی
حال دنيا را بپرسيدم من از فرزانه اي    گفت يا خوابيست يا وهميست يا افسانه اي
گفتمش احوال عمر دل بگو با ما كه چيست    گفت يا برقيست يا شمعيست يا پروانه اي

 

هركه عاشق شد منت از صد يار مي بايد كشيد     بهر يك گل منت از صد خار مي بايد كشيد
من به مرگم راضيم اما نمي آيد اجل     بخت بد بين از اجل هم ناز مي بايد كشيد

 

دارم آن غم كه خدا داند و من دانم و بس     پيش از اين مرغ غزل خوان گلستان بودم
                            حاليا نوحه گر گوشه زندانم و بس


+ نوشته شده در ساعت 21:9 توسط سید هادی
يكى از بزرگان مى گويد: در مسافرت بودم و جهان را سير مى كردم ، به روستايى رسيدم . عزيزى ما را به باغش به مهمانى برد.
گفت : اينها زرد آلوى باغ ماست . از زرد آلو تربيت شده مى خواهى يا تربيت نشده .
من به زبانش آشنا نبودم كه چه مى خواهد بگويد: زرد آلويى آورد كه ترش ‍ بود آب نداشت ، بعد زرد آلويى ديگر آورد كه خيلى شيرين و پر آب بود.
گفت : آقا اين زرد آلو، بيرون باغ روييده ، خودرو است ، باغبان بر سرش ‍ نبوده و اينطور بار آمده اما اين يكى باغبان داشته و به وقت آب خورده ، و مراقبت ديده ، اين پرورده است آن پرورده نيست . اين تربيت شده است آن تربيت شده نيست . انسان مربى مى خواهد انسان برنامه مى خواهد

+ نوشته شده در ساعت 21:7 توسط سید هادی
امام جواد عليه السلام فرمود: هيچ دو مردى به گرد يكديگر نيامدند، جز آن كه بهترين شان نزد خدا، كسى است كه مودب تر است .
پرسيدند: اى فرزند رسول خدا! ما آن را نزد مردم دانيم كه چيست ؛ اما بيان فرما كه نزد خداوند چيست ؟
فرمود: قرآن را همان گونه كه نازل شده است قرائت كنيد و سخن ما را همان طور كه گفته ايم ، روايت كنيد و خداوند را به حالتى كه محتاج و نيازمند اوييد بخوانيد

+ نوشته شده در ساعت 21:5 توسط سید هادی