مه من نقاب بگشا ز جمال کبریایی که بتان فروگذارند اساس خودنمایی
شده انتظارم از حد چه شود ز در درآیی ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
چه کسم چه کاره ام من که رسم به عاشقانت شرف است،آنکه بوسم قدم ملازمانت
به کمین استخوانی که شها ، برم ز خوانت همه شب نهاده ام سر چو سگانت بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه گدایی
نگشود عقده دل نه ز شیخ و نه از برهمن نه ز دیر طرف بستم نه ز کعبه ، نه ز ایمن
که نصیب عاشقان شد ز ازل فضای گلخن سر سیر گل ندارم ز چه رو روم به گلشن
که شنیده ام ز گلها همه بوی بیوفایی
ز حدوث پاک گشتم به قدم رهم ندادند ز وجود هم گذشتم به عدم رهم ندادند
به کنشت سجده کردم به صنم رهم ندادند به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی
چو بنای عشق عاشق که ز عشوه بی نیاز است دل مبتلای محمود به کمند طره ایاز است
که مدار شوخ چشمان بکرشمه است و ناز است در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
چو بنای عاشق همه سوز و ساز دیدم ز جهانیان گروهی همه در مجاز دیدم
به شرابخانه رفتم همه مست ساز دیدم به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
چه خوش است مطرب آید به سماع ذکر "یا حی" کند التفات ساقی،سوی بزم ما پیاپی
غم عشق را دوایی نبود به جز نی و می ز فراق چون ننالم من دلشکسته گون نی
که میان سنبلستان، چرد آهوی ختایی
ز حدیث لعل گاهی،زندم ره دل و دین کشدم به ناز گاهی به کمند زلف پرچین
زندم به تیر مژگان،کُشدم به خنجر کین به کدام مذهب است آن،به کدام ملت است این
که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی
سحری بخواب بودم که ندایی ز در درآمد که نوید وصل گویی ز دیار دلبر آمد
به تو مژده باد ای دل که شب غمت سرآمد در دیر می زدم من که یکی ز در درآمد
که بیا بیا "عراقی" که تو هم از آن مایی
+ نوشته شده در ساعت 13:51 توسط سید هادی






