مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو×××××××یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

                                                 بسم الله الرحمن الرحیم

حنين ، موزه دوزى يعنى كفش دوزى از اهل حيره بوده است ، مردى اعرابى خواست از او موزه اى بخرد، در بهاى آن چند بار حرف در ميانشان رد و بدل شد، سر انجام اعرابى با آن همه چانه زدن موزه را نخريد و حنين سخت در غضب شد و بر سر آن شد كه اعرابى را نيز به خشم آورد. چون اعرابى رهسپار شد، حنين از سوى ديگر رفته يك لنگه كفش را بر سر راه وى انداخت ، و پيش رفته لنگه ديگر را نيز بر سر راه وى نهاد، و خود در كنارى كمين كرده بنشست . چون اعرابى به لنگه نخستين برخورد كرد، گفت : اين لنگه كفش چه قدر شبيه به كفش حنين است ، اگر آن لنگه ديگر با اين بود مى گرفتمش ، چون پيش رفت و به لنگه ديگر رسيد پشيمان شد كه لنگه پيشين را ترك گفته است ، از شتر فرود آمد و زانويش را ببست و براى گرفتن موزه اول برگشت ، حنين فرصت كرده شتر را با آن چه بر او بود ربود.
چون اعرابى به خانه خود بازگشت ، كسانش پرسيدند: از سفرت چه آورده اى ؟
گفت : دو لنگه موزه حنين را آورده ام . پس اين داستان مثل شده است براى هر كس كه از سفر خود نا اميد بازگردد.

                                                   بسم الله الرحمن الرحیم

آورده اند كه : جابر بن عبد الله انصارى كه يكى از اكابر صحابه بود در آخر به ضعف پيرى و عجز مبتلا شده بود. محمد بن على بن الحسين عليه السلام معروف به باقر به عيادت او رفت و او را از حال او سوال فرمود، گفت : در حالتى ام كه پيرى از جوانى و بيمارى از تندرستى مرگ از زندگانى دوست تر
دارم .
محمد گفت كه : من با وى چنانم كه اگر مرا پير دارد پيرى دوست تر دارم و اگر جوان دارد جوانى دوست تر دارم و اگر بيمار دارد بيمارى و اگر تندرست دارد تندرستى و اگر مرگ دهد مرگ و اگر زندگانى زندگانى را دوست تر مى دارم .
جابر چون اين سخن شنيد به روى محمد بوسه داد و گفت : صدق رسول الله صلى اله عليه و آله كه مرا گفت كه يكى از فرزندان مرا ببينى هم نام من
و هو يبقر العلم بقرا كما يبقر الثور الارض
و به اين سبب او را باقر علوم الاولين و الاخرين گفتند و از معرفت اين مراتب معلوم شود كه جابر در مرتبه اهل صبر بوده است و محمد در رتبه رضا.

 


+ نوشته شده در ساعت 10:59 توسط سید هادی