بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مردى پيش بايزيد بسطامى آمد و گفت: ((چرا هجرت نكنى و از شهرى به شهرى نروى تا خلق را فايده دهى و خود نيز پختهتر گردى كه گفتهاند:
بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى - - صوفى نشود صافى تا در نكشد جامى
بايزيد گفت: (( در اين شهر كه هستم، دوستى دارم كه ملازمت او را بر خود واجب كردهام . به وى مشغولم و از او به ديگرى نمىپردازم . )) آن مرد گفت: آب كه در يك جا بماند و جارى نگردد، در جايگاه خود بگندد.)) بايزيد جواب داد:
(( دريا باش تا هرگز نگندى .))
چنان كه رابعه را از زنان عارفه بود، كسى گفت: از خلوت بيرون آى تا شگفتىهاى خلقت بينى . رابعه گفت: (( به خلوت در آى تا عجايب خالق بينى .))
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
روزى، يكى نزد شيخ ابوسعيد ابوالخير آمد و گفت اى شيخ!آمدهام تا از اسرار حق، چيزى به من بياموزى . شيخ گفت: بازگرد تا فردا . آن مرد بازگشت، شيخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در حقه ( جعبه ) بكردند و سر آن محكم ببستند . ديگر روز آن مرد باز آمد و گفت:اى شيخ آنچه ديروز وعده كردى، امروز به جاى آرى. شيخ فرمان داد كه آن جعبه را به وى دهند. سپس گفت: ((مبادا كه سر اين حقه باز كنى .))
مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت . در خانه صبر نتوانست كرد و با خود گفت: آيا در اين حقه چه سرى از اسرار خدا است؟ هر چند كوشيد نتوانست كه سر حقه باز نكند . چون سر حقه باز كرد، موشى بيرون جست و برفت . مرد، پيش شيخ آمد و گفت: ((اى شيخ!من از تو سر خداى تعالىخواستم، تو موشى به من دادى؟!)) شيخ گفت: ((اى درويش!ما موشى در حقه به تو داديم، تو پنهان نتوانستى كرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگوييم؟ ))
مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت . در خانه صبر نتوانست كرد و با خود گفت: آيا در اين حقه چه سرى از اسرار خدا است؟ هر چند كوشيد نتوانست كه سر حقه باز نكند . چون سر حقه باز كرد، موشى بيرون جست و برفت . مرد، پيش شيخ آمد و گفت: ((اى شيخ!من از تو سر خداى تعالىخواستم، تو موشى به من دادى؟!)) شيخ گفت: ((اى درويش!ما موشى در حقه به تو داديم، تو پنهان نتوانستى كرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگوييم؟ ))
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شيخ ابوسعيد ابوالخير، با مريدان از جايى مىگذشت . چاه خانهاى را تخليه مىكردند . كارگران با مشك و خيك، نجاسات را از اعماق چاه بيرون مىكشيدند و در گوشهاى مىريختند . شاگردان شيخ، خود را كنار مىكشيدند و لباس خود را جمع مىكردند كه مبادا، به نجاست آلوده شوند، و به سرعت از آن جا مىگريختند . ابوسعيد، آنان را صدا زد و گفت: بايستيد تا بگويم اين نجاسات، به زبان حال، با ما چه مىگويند . مىگويند: (( ما همان طعامهاى خوشبو و خوش طعميم كه شما ديروز، ما را به قيمتهاى گزاف مىخريديد و از بهر ما جان و مال خود را نثار مىكرديد و هر سختى و مشقتى را در راه به دست آوردن ما تحمل مىكرديد. ما را كه طعامهايى خوش طعم و بو بوديم، به خانه هايتان آورديد و به يك شب كه با شما هم صحبت و هم نشين شديم، به رنگ و بوى شما در آمديم . حال از ما مىگريزيد؟!بر ما است كه از شما بگريزيم .))
+ نوشته شده در ساعت 9:24 توسط سید هادی






