مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو×××××××یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بزرگی فرمود : شبی در باديه می رفتم - تنها - شبی تاريک بود . ناگاه سياهی پيش آمد . چندانکه مناره ای..ترسيدم .. چون او را بديدم گفتم : تو پری هستی يا آدمی؟
گفت : تو مسلمانی يا کافری؟
گفتم : مسلمان .
گفت : مسلمان جز خدای از چيزی نترسد.. 
شيخ گفت : دل من به من بازآمد(ترسم برطرف شد)دانستم که فرستاده غيب است . تسليم کردم و خوف از من برفت...


+ نوشته شده در ساعت 16:45 توسط سید هادی