مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو×××××××یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
 
سلمان فارسى ، به هنگام مرگ ، حسرت زده بود، او را گفتند: اى اباعبدالله ! بر چه دريغ مى خورى ؟ گفت : بر دنيا دريغ نمى خورم . وليكن ، با رسول خدا پيمان كرديم و او گفت : وسايل زيست شما، همچون زاد راه يك سوار باشد. و اكنون ، بر آن مى ترسم ، كه بدين چيزها كه پيرامون خويش ‍ دارم ، از آن فراتر رفته باشم . آنگاه به آن چه پيرامون خويش داشت اشاره كرد. كه شمشيرى بود و بالشى و كاسه اى چوبين .

+ نوشته شده در ساعت 12:39 توسط سید هادی |