مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو×××××××یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى در باغى از روستاى سمرقند (22) ساكن بوديم ، به امر پدرم هر بامداد، در بالا خانه اى كه راهرو آن از اطاق ايشان بود، به رياضتى سرگرم بودم و هر روز پس از نماز صبح تا مدتى در حدود دو ساعت و نيم در آن بالاخانه مشغول كار خود مى گرديدم . يكروز كه خواستم از بالاخانه فرود آيم ، احساس كردم ، پدرم به خواب رفته اند و دريغم آمد كه با رفت و آمد خود، استراحت كوتاه ايشان را بر هم زنم ، از طرف ديگر، حاجتى وادارم ميكرد تا از آن اطاق پائين آيم . بارى از اهل خانه خواستم تا با قرار دادن نردبانى بر ديوار حياط وسيله فرود آمدن مرا از بام فراهم سازند. اما نردبان كوتاه بود و من به زحمت خود را از ديوار خشتى و مرطوب از باران بهارى ، پائين كشيدم و پاى خود را به نردبان رساندم . ناگهان ، خشت از جاى كنده شده و نردبان به عقب برگشت و مى رفت كه به كف باغ سقوط كند، ولى با شگفتى ديدم نردبان ، خود به خود، به جاى اول بازگشت و من از خطر رهائى يافتم . پدرم چون از حالت استراحت بيرون آمدند، به اتفاق به سوى شهر رهسپار شديم . در راه به من فرمودند: چرا امروز از پلكان نيامدى و از نردبان استفاده كردى ؟ مرا در عالم خواب ناراحتى ساختى . آن وقت متوجه شدم كه باطن ايشان پيوسته مراقب و نگران من است و در آن وقت مرا حفظ كرده است .


+ نوشته شده در ساعت 11:18 توسط سید هادی |