بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
كسى پارسايى را ستود. پارسا گفت : اى فلان ! چنان كه خود، خويش را مى شناسم ، اگر تو مرا مى شناختى ، دشمن مى داشتى .

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
وقتى در باغى از روستاى سمرقند (22) ساكن بوديم ، به امر پدرم هر بامداد، در بالا خانه اى كه راهرو آن از اطاق ايشان بود، به رياضتى سرگرم بودم و هر روز پس از نماز صبح تا مدتى در حدود دو ساعت و نيم در آن بالاخانه مشغول كار خود مى گرديدم . يكروز كه خواستم از بالاخانه فرود آيم ، احساس كردم ، پدرم به خواب رفته اند و دريغم آمد كه با رفت و آمد خود، استراحت كوتاه ايشان را بر هم زنم ، از طرف ديگر، حاجتى وادارم ميكرد تا از آن اطاق پائين آيم . بارى از اهل خانه خواستم تا با قرار دادن نردبانى بر ديوار حياط وسيله فرود آمدن مرا از بام فراهم سازند. اما نردبان كوتاه بود و من به زحمت خود را از ديوار خشتى و مرطوب از باران بهارى ، پائين كشيدم و پاى خود را به نردبان رساندم . ناگهان ، خشت از جاى كنده شده و نردبان به عقب برگشت و مى رفت كه به كف باغ سقوط كند، ولى با شگفتى ديدم نردبان ، خود به خود، به جاى اول بازگشت و من از خطر رهائى يافتم . پدرم چون از حالت استراحت بيرون آمدند، به اتفاق به سوى شهر رهسپار شديم . در راه به من فرمودند: چرا امروز از پلكان نيامدى و از نردبان استفاده كردى ؟ مرا در عالم خواب ناراحتى ساختى . آن وقت متوجه شدم كه باطن ايشان پيوسته مراقب و نگران من است و در آن وقت مرا حفظ كرده است .

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شيخ ابوسعيد ابوالخير، با مريدان از جايى مىگذشت . چاه خانهاى را تخليه مىكردند . كارگران با مشك و خيك، نجاسات را از اعماق چاه بيرون مىكشيدند و در گوشهاى مىريختند . شاگردان شيخ، خود را كنار مىكشيدند و لباس خود را جمع مىكردند كه مبادا، به نجاست آلوده شوند، و به سرعت از آن جا مىگريختند . ابوسعيد، آنان را صدا زد و گفت: بايستيد تا بگويم اين نجاسات، به زبان حال، با ما چه مىگويند . مىگويند: (( ما همان طعامهاى خوشبو و خوش طعميم كه شما ديروز، ما را به قيمتهاى گزاف مىخريديد و از بهر ما جان و مال خود را نثار مىكرديد و هر سختى و مشقتى را در راه به دست آوردن ما تحمل مىكرديد. ما را كه طعامهايى خوش طعم و بو بوديم، به خانه هايتان آورديد و به يك شب كه با شما هم صحبت و هم نشين شديم، به رنگ و بوى شما در آمديم . حال از ما مىگريزيد؟!بر ما است كه از شما بگريزيم .))

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
اسماء دختر عميس مى گويد:
من شب زفاف عايشه را آماده كرده به نزد پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) بردم و عده اى از زنان همراه من بودند. به خدا سوگند! نزد حضرت غذايى جز يك ظرف شير نبود. رسول خدا مقدارى از آن خورد. سپس ظرف شير را به دست عايشه داد، عايشه حيا نمود بگيرد. به او گفتم : دست پيغمبر را رد نكن ! عايشه با شرم ظرف شير را گرفت و مقدارى خورد.
آنگاه پيامبر فرمود: ظرف شير را به همراهان خود بده !
آنها گفتند: ما اشتها نداريم .
پيامبر خدا فرمود:
هرگز گرسنگى و دروغ را با هم جمع نكنيد.
اسماء گفت : يا رسول الله ! اگر يكى از ما بگويد اشتها نداريم ، اين دروغ حساب مى شود؟
پيامبر فرمود: بلى ! دروغ در نامه عمل انسان نوشته مى شود. حتى دروغ كوچك در نامه اعمال به عنوان دروغ كوچك ثبت مى گردد.(7)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
احمد بن محمد اردبيلى ، معروف به مقدس اردبيلى ، ضرب المثل زهد و تقوا است و در عين حال از محققان فقهاء شيعه است . مقدس اردبيلى در نجف سكنى گزيد، او معاصر صفويه بود، گويند: شاه عباس اصرار داشت كه به اصفهان بيايد، حاضر نشد.
شاه عباس خيلى مايل بود كه مقدس اردبيلى خدمتى به او ارجاع كند، تا اينكه اتفاق افتاد كه شخصى به علت تقصيرى از ايران فرار كرد و در نجف از مقدس اردبيلى خواست كه نزد شاه عباس شفاعت كند.
مقدس نامه اى به شاه عباس نوشت به اين مضمون :
بانى ملك عاريت عباس بداند: اگر چه اين مرد اول ظالم بود، اكنون مظلوم مى نمايد، چنانكه از تقصير او بگذرى ((شايد)) كه حق سبحانه از ((پاره اى )) تقصيرات تو بگذرد (بنده شاه ولايت ، احمد اردبيلى )
شاه عباس نوشت :
((به عرض مى رساند: عباس خدماتى كه فرموده بودند به جان منت داشته به تقديم رسانيد، اميد كه اين محبت را از دعاى خير فراموش ننمائد.)) ((كلب آستان على ، عباس ))
امتناع مقدس اردبيلى از آمدن به ايران ، سبب شد كه حوزه نجف به عنوان مركزى ديگر در مقابل حوزه اصفهان احياء شود.(66)(67)






