بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
آورده اند كه منصور دوانيقى شبى پسر خود را گفت : برو جعفر صادق را بيار تا وى را بكشم . وزيرش گفت : كسى كه در گوشه اى نشسته باشد و عزلت گرفته و به عبادت مشغول شده و دست از ملك دنيا كوتاه كرده ، كشتن وى چه فايده دهد؟ هر چند كه گفت ، سود نداشت . كسى به طلب وى فرستاد و غلامان را گفت : چون وى در آيد و با من سخن گويد، چون من عمامه را از سر بر دارم ، شما در حال وى را بكشيد. پس چون صادق عليه السلام را درآوردند، منصور از تخت فرو نشست و پيش وى دويد و در صدرش نشاند و در پيش وى به زانو درآمد و گفت : مولاى من ! چرا زحمت كشيدى ؟ گفت : مرا بخواندى . گفت : تو را بر من امروز فرمان است ، به هر چه فرمايى . گفت : آن مى خواهم كه مرا نخوانى تا كه من بيايم . گفت : سميع و مطيعم . غلامان و وزير تعجب مى كردند. صادق عليه السلام برخاست و رفت . لرزه بر اعضاى منصور افتاد، دواج (197) بر سر كشيد و بى هوش شد و بيفتاد تا نيم شب . چون به خود باز آمد، وزير از حال وى پرسيد. گفت : چون صادق در آمد، من قصر خود را ديدم كه موج مى زد چون كشتى در ميان دريا و اژدهايى ديدم ؛ يك لب به زير صفه (198) نهاده و يكى بر بالاى آن و گفت : اى منصور! اگر او را تعرض رسانى و بيازارى ، تو را با قصر فرو برم . چون آن بديدم و بشنيدم عقل از من برفت و بى هوش شدم . وزير گفت : آن سحر بود. منصور گفت : خاموش شو كه امام جعفر صادق ، حجت خدا است .
+ نوشته شده در ساعت 13:37 توسط سید هادی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابوحامد غزالى، از دانشمندان بزرگ اسلامى در قرن پنجم و ششم هجرى است . به سال 450 هجرى در توس زاده شد و پنجاه و پنج سال بعد (505 هجرى ) در همان جا درگذشت . زندگانى شخصى و علمى امام محمد غزالى، پر از حوادث و مسافرتها و نزاعهاى علمى است . وى برادرى داشت كه به عرفان و اخلاق شهره بود و در شهرهاى ايران مىگشت و مردم را پند و اندرز مىداد . نام او احمد بود و چند سالى از محمد، كوچكتر . محمد و احمد، هر دو در علم و عرفان به مقامات بلندى رسيدند؛ اما محمد بيشتر در علم و احمد در عرفان.
محمد غزالى بر اثر نبوغ و دانش بسيارى كه داشت، از سوى خواجه نظام الملك طوسى، وزير ملكشاه سلجوقى و مؤسس دانشگاههاى نظاميه، به رياست بزرگترين دانشگاه اسلامى آن روزگار، يعنى نظاميه بغداد، منصوب شد . وى در همان جا، نماز جماعت اقامه مىكرد و عالمان و طالبان علم به او اقتدا مىكردند. روزى به برادر كوچكتر خود، احمد، گفت: ((مردم از دور و نزديك به اين جا مىآيند تا در نماز به من اقتدا كنند و نماز خود را به امامت من بگزارند؛ اما تو كه در كنار من و برادر منى، نماز خود را با من نمىگزارى . )) احمد، رو به برادر بزرگتر خود كرد و گفت: (( پس از اين در نماز شما شركت خواهم كردم و نمازم را با شما خواهم خواند.))
مؤذن، صداى خود را كه گواهى به يكتايى خداوند و رسالت محمد (ص) بود، بلند كرد و همه را به مسجد فرا خواند. محمد غزالى، عالم بزرگ آن روزگار، پيش رفت و تكبير گفت . احمد به برادر اقتدا كرد و به نماز ايستاد؛ اما هنوز در نيمه نماز بودند كه احمد نماز خود را كوتاه كرد و از مسجد بيرون آمد و در جايى ديگر نماز خواند. محمد غزالى از نماز فارغ شد و همان دم پى برد كه برادر، نماز خود را از جماعت به فرادا برگردانده است . او را يافت و خشمگينانه از او پرسيد: (( اين چه كارى بود كه كردى؟ ))
- برادر، محمد!آيا تو مىپسندى كه من از جاده شرع خارج شوم و به وظايف دينى خود عمل نكنم؟
- نه نمىپسندم .
- وقتى در نماز شدى، من به تو اقتدا كردم؛ ولى تا وقتى به نماز خود، پشت سر تو ادامه دادم كه تو در نماز بودى .
- آيا من از نماز خارج شدم؟
- آرى؛ تو در اثناى نماز، از آن بيرون آمدى و پى كارى ديگر رفتى .
- اما من نمازم را به پايان بردم.
- نه برادر در اثناى نماز، به ياد اسب خود افتادى و يادت آمد كه او را آب ندادهاند . پس در همان حال، در اين انديشه فرو رفتى كه اسب را آب دهى و او را از تشنگى برهانى. وقتى ديدم كه قلب و فكر تو از خدا به اسب مشغول شده است، وظيفه خود ديدم كه نمازم را با كسى ديگر بخوانم؛ زيرا در آن هنگام، تو ديگر در نماز نبودى و نمازگزار بايد به كسى اقتدا كند كه او در حال خواندن نماز است .
محمد غزالى، از خشم پيشين به شرم فرو رفت و دانست كه برادر، از احوال قلب او آگاه است . آن گاه روى به اطرافيان خود كرد و گفت: ((برادرم، احمد، راست مىگويد . در اثناى نماز به يادم آمد كه اسبم را آب ندادهاند و كسى بايد او را سيراب كند . ))
+ نوشته شده در ساعت 16:41 توسط سید هادی

بسم الله الرحمن الرحیم
گويند در بنى اسرائيل، مردى بود كه مىگفت: من در همه عمر، خدا را نافرمانى كردهام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديدهام . اگر گناه، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند، پس چرا ما را كيفرى و عذابى نمىرسد!؟
در همان روزها، پيامبر قوم بنى اسرائيل، نزد آن مرد آمد و گفت: (( خداوند، مىفرمايد كه ما تو را عذابهاى بسيار كردهايم و تو خود نمىدانى!آيا تو را از شيرينى عبادت خود، محروم نكردهايم؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبستهايم؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفتهايم؟ عذابى بزرگتر و سهمگينتر از اين مىخواهى؟ ))
+ نوشته شده در ساعت 9:49 توسط سید هادی

وقتى پيرمردى قزوينى هم سن و سال استاد بزرگوارم جناب آيت الله حاج ميرزا ابوالحسن رفيعى قزوينى (رفع الله درجاته ) حكايت مى كرد كه ما در اوان خردسالى در قزوين همين آقا سيد ابوالحسن رفيعى را صدا مى زديم كه بيا بازى ، ايشان تا ميدان با ما همراهى مى كرد، ولى با ما بازى نمى كرد، در گوشه اى مى ايستاد، يا به نبش ديوارى تكيه مى داد و بازى و بازيگران را تماشا مى كرد، آقا از همان ابتداء اهل بازى نبود.
من از اين حرف شيرين و دل نشين پيرمرد به ياد حضرت يحيى پيامبر عليه السلام افتادم كه خداى سبحان در آيه سيزدهم سوره مريم قرآن فرموده است : يا يحيى خذ الكتاب بقوه و اتيناه الحكم صبيا حكم ، امر حكيم محكم و متين و رصين است كه بر اساس استوار حق و حقيقت قرار گرفته است و ريشه دوانده و پايدار است يس و القرآن الحكيم .
سبحانه الله حضرت يحيى پيامبر عليه السلام را در كودكى و خردساليش تا چه پايه عقل و درايت بوده است كه خداوند فرموده است و آتيناه الحكم صبيا.
در تفسير منهج الصادقين آمده است كه :
از ضحاك منقول است كه در وقت سه سالگى يحيى ، كودكان محله روزى به در خانه زكريا رفتند و او را آواز دادند كه اى يحيى از خانه بيرون آى تا بازى كنيم ، هم از درون خانه آواز داد كه : ما للعب خلقنا يعنى ما براى بازى آفريده نشده ايم .(248) (خاطره ای از علامه حسن زاده)
+ نوشته شده در ساعت 18:3 توسط سید هادی

بسم الله الرحمن الرحيم
مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم به اشارت انگشت ماه آسمان را بشكافت . و آن چنان بود كه جمعى سرگشتگاه سوداى ضلالت (26) و گم شدگان بيداى جهالت (27) كه نقش توحيد را به دست شكر از تخته دل سترده (28) بودند و در تيه (29) تحير(30) راه گم كرده بودند، به حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و سلم آمدند كه (يا) محمد! دبدبه (31) پيغمبرى تو را در آفاق مى زنند و ما آن سراپرده راز تو را چون حلقه بردريم . بر مصداق قول خود، معجزه اى بنماى و اين معجزه كه در زمين مى نمايى ، ما را گمان چنان است كه تو آن كار را به لباس تلبيس (32) مى پوشانى ، يك راه اينجا به آسمان افكن و اين طبق ما را بر هم افكن (33) تا ما را اين خيال به هزيمت شود(34) و خاشاك شبهت يك ره (35) از بصر بصيرت (36) ما برخيزد.
چون اين سخن بشنيد گفت : خداوندا! اين گمراهان به سر چه كردند؟ اگر مصلحت است مرا قوتى ده كه به مقراض (37) انگشت ، قراضه اى (38) از دامن ماه ببرم - تا باشد كه اين معجزه ، توتيايى (39) شود كه آن كور ديدگان بدان بينا شوند.
خطاب عزت در رسيد كه كسى را با تو اين مضايقه (40) نيست . تو اشارتى كن كه ماه اسير بنان (41) تو است ؛ جوزا(42)، مر بسته به نام تو است .
خواجه نگاه كرد، ماه را ديد كه از زير دامن شفق سر بر گريبان افق آورده بود و به نور خود عالم را منور كرده . آفتاب رسالت كه شعشعه انوار او بر نور آفتاب و ماه غالب بود، ذره اى از شعاع انگشت خود بر ميان ماه زد. ماه را به دو نيم كرد، چنانكه نيمه اى از جانب جنوب و نيمه اى از جانب شمال .
+ نوشته شده در ساعت 14:27 توسط سید هادی






