مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو×××××××یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
 
صوفيى را گفتند: چرا پروردگار را (بهترين روزى دهندگان ) خوانند؟ گفت : چون اگر كسى كفر ورزد، روزى اش نبرد.

+ نوشته شده در ساعت 12:6 توسط سید هادی |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
 
حجاج روزى به گردش بيرون رفت و چون از تفريح فراغت يافت . يارانش را باز گرداند و تنها ماند در گذر، به پيرى از قبيله (بنى عجل ) برخورد، و او را پرسيد: اى پير! از كجايى ؟ گفت : ازين روستا. پرسيد: كار گزاران ده ، چگونه اند؟ گفت : بدترين كارگزاران ، كه به مردم ستم مى كنند و اموال آنان را بر خويش حلال مى شمارند. پرسيد: راى تو در باره حجاج چيست ؟ گفت : كسى زشت تر و بدتر از او بر عراق فرمان نرانده است . كه خداوند روى او و اميرش را سياه گرداناد! حجاج پرسيد: مى دانى كه من كيستم ؟ گفت : نه گفت : من حجاجم . پير گفت : و تو مى دانى كه من كيستم ؟ گفت نه . گفت : من ديوانه قبيله (بنى عجل )م كه در هر روز، دوبار به سرسام دچار مى آيم . حجاج خنديد و او را صله داد.

+ نوشته شده در ساعت 10:20 توسط سید هادی |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
 
((در كافى از على عليه السلام آمده است : و در هر روز و هر شب ، يكبار بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وارد مى شدم و ايشان با من خلوت مى كرد و هر چه مى كرد من نيز بودم . و اصحاب رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى دانند كه بيش از آن كه من به خانه حضرت روم ، او به خانه من آمد و بعضى اوقات كه بر او وارد مى شدم در خانه با من خلوت مى كرد، و زنان خود را از اتاق بيرون مى ساخت ، و چون به خانه من مى آمد و با من خلوت مى نمود، نه فاطمه و نه احدى از فرزندانم را بيرون نمى كرد. و چون پرسش مى كردم جواب مى داد و چون سكوت مى كردم و مسايلم پايان مى يافت ، ايشان شروع به سخن مى كرد، و هيچ آيه اى بر رسول خدا نازل نشد جز آن كه آن را بر من قرائت مى كرد و بر من املا مى فرمود و من با خط مى نوشتم و تاءويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و خاص و عامش را به من مى آموخت .
برايم از خداوند درخواست نمود كه در فهم و حفظ آن موفق شوم ، لذا هيچ آيه اى را از كتاب خدا و هيچ علمى را كه بر من املا فرمود و من نوشتم ، از زمانى كه برايم دعا فرمود فراموش نكرده ام و او (در آموختن من ) هيچ چيزى را كه خداوند بدو آموخته بود، از حلال و حرام و امر و نهى ، كان اءو يكون ، و هيچ كتابى كه پيش از او نازل شده ، از طاعت و معصيت ، ترك نكرد جز آن كه آن را به من آموخت و من حفظش كردم ؛ پس حتى يك حرف از آن را نيز فراموش نكردم . دستش را بر سينه ام نهاد و از خداوند درخواست نمود كه قلبم مملوّ از علم و حكمت و نور شود.
من خطاب به ايشان عرض كردم : اى رسول خدا! پدر و مادرم به فدايت ! از زمانى كه مرا دعا فرموده ايد، چيزى را فراموش نكرده و چيزى بر من فوت نشده است . آيا به نظر شما از اين پس من چيزى را فراموش خواهم كرد؟
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خير! نه بر تو بيم فراموشى خواهم داشت و نه جهل )).(102)

+ نوشته شده در ساعت 10:53 توسط سید هادی |

 بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از امام صادق (ع ) روايت شده است كه فرمود كه : پيامبر (ص ) گفته است : قرآن به اندوه فرود آمد، آن را با اندوه بخوانيد!


+ نوشته شده در ساعت 10:41 توسط سید هادی |

 بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حسن بصرى مى گفت : چون كسى در كار دنيا با تو همچشمى كند، در كار آن جهانى ، با او همچشمى كن ! و نيز، يارانش را گفت : من هفتاد تن از بدريان را ديدم كه حلال شده هاى خدا را چندان پرهيز داشتند، كه شما حرام شده هاى او را نداريد.
و به سخنى ديگر، آنان ، در بلا، بيش از شما، به نعمت و آسودگى شادمان بودند و اگر آنان را مى نگريستيد، ديوانه شان مى انگاشتيد. و اگر آنان نيكان شما را مى ديدند، مى گفتند: اينان را خلقى نيك نيست و اگر بدانتان را مى ديدند، مى گفتند: اينان به رستاخيز، در شمار مؤمنان نيستند. و چون به يكى از آنان ، مالى حلال عرضه مى شد، نمى پذيرفت و مى گفت : از آن ترسم كه دلم را تباه كند. و آن كه دل داشت ، بناچار، از تباهى آن ، بيمناك بود.


+ نوشته شده در ساعت 11:9 توسط سید هادی |

 بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زاهدى به روز عيد، با جامه هاى ژنده بيرون آمد. او را گفتند: به روزى چنين ، با جامه اى چنين بيرون آيى ؟! در حالى كه مردم ، خويش را زينت داده اند. گفت : پروردگار را هيچ زينتى همچون طاعت وى نيست .


+ نوشته شده در ساعت 12:7 توسط سید هادی |

 بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زنون حكيم ، مردى را بر ساحل دريا، اندوهگين ديد كه بر دنيا غم مى خورد. حكيم ، او را گفت : بر دنيا غم مخور! اگر در نهايت توانگرى ، در كشتى بودى و كشتيت در دريا شكسته بود، و در حال غرق بودى ، آيا نهايت آرزوى تو، آن نبود، كه نجات يابى و همه ثروت را از دست بدهى ؟ گفت : اگر بر دنيا فرمانروايى داشتى و همه پيرامونيانت قصد كشتن ترا داشتند، آيا آرزوى تو نجات يافتن از دست آنان نبود؟ حتى به بهاى از دست رفتن هر آن چه دارى ؟ گفت : بلى ! گفت : تو اكنون همان توانگرى و اينك همان پادشاه ! مرد به سخن او آرام شد.


+ نوشته شده در ساعت 12:4 توسط سید هادی |

 بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عارفى گفت : برادر نيكوكار، ترا از نفس تو، سودمندترست . چه ، نفس ، ترا به بدى فرمان مى دهد و برادر نيكوكار، ترا امر به خير مى كند.


+ نوشته شده در ساعت 19:42 توسط سید هادی |

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى ، ديگرى را به خانه خويش خواند گفت : تا نان و نمكى با هم بخوريم . مرد، گمان كرد كه آن كنايه از غذايى لذيذست ، كه صاحب خانه براى او آماده كرده است . و با او رفت : اما، صاحب خانه ، بر نان و نمك چيزى نيفزود. در اين ميان ، خواهنده اى بر در ايستاد و صاحب خانه بارها جوابش كرد و نرفت . و او گفت : برو! و گرنه بيرون مى آيم و سرت را مى شكنم مهمان گفت : به راه خود برو! كه اگر راستى نويدش را در بيم را دادنش نيز مى دانستى . متعرض وى نمى شدى .


+ نوشته شده در ساعت 18:27 توسط سید هادی |