مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو×××××××یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شبى رسول صلى الله عليه و آله و سلم چون از نماز خفتن (81) فارغ شد، يكى از صف برخاست و گفت : يا رسول الله ! غريبم و درويش . خواجه صلى الله عليه و آله و سلم گفت : كيست كه اين درويش را طعامى دهد؟ شاه مردان برخاست و دست درويش گرفت و به خانه برد و فاطمه عليهما السلام را گفت : در كار اين درويش نظرى كن . فاطمه عليهما السلام گفت : اى على ! در خانه اندك طعامى است كه يك كس را كفايت نبود؛ و تو روزه دارى و افطار نكرده اى و حسن و حسين گرسنه اند، اما ايثار كنيم . طعام بياورد و به شاه مردان داد. شاه مردان در پيش درويش ‍ بنهاد و با خود گفت : نيكو نبود كه با مهمان طعام نخورم و اگر بخورم وى را كفايت نبود، دست به چراغ دراز كرد - كه اصلاح كنم - و چراغ را فرونشاند و فاطمه عليهما السلام را گفت : چراغ در گير و در گرفتن چراغ درنگ كن تا كه مهمان از طعام فارغ شود؛ و دست به طعام مى برد و دهن مى جنباند و چنان مى نمود كه طعام مى خورد و نمى خورد - تا كه مهمان از طعام فارغ شد. فاطمه عليهما السلام چراغ را درگرفت . اميرالمؤمنين عليه السلام نگاه كرد آن طعام همچنان باقى بود. گفت : اى درويش ! چرا طعام نخوردى ؟ گفت : سير خوردم - اما حق تعالى بر اين طعام بركت كرده است . ديگر روز مرتضى عليه السلام به حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم شد. خواجه صلى الله عليه و آله و سلم گفت : اى على ! دوش فرشتگان آسمان از آن تعجب كردند كه تو كردى و حق تعالى در حق تو اين آيت فرستاد كه : و يؤ ثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة .(82)


+ نوشته شده در ساعت 20:8 توسط سید هادی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ام سله (13) گفت : روزى سه كس از مشركان نزد خواجه دو جهان آمدند.يكى گفت : اى محمد! تو دعوى كرده اى كه از ابراهيم فاضلترى . ابراهيم خليل بود و تو خليل نه اى .
خواجه صلى الله عليه و آله و سلم گفت : ابراهيم خليل بود و من حبيب و صفى ام ؛ و حبيب و صفى بهتر باشد.
ديگرى گفت : تو گفتى كه از موسى بهترم . موسى كليم بود و با حق تعالى سخن گفت و تو با حق سخن نگفتى .
گفت : موسى سخن گفت در زمين و من وراء الحجاب (14)، و من بر بالاى هفت آسمان بر سرادق (15) عرش با حق سخن گفت (بى حجاب ).
ديگرى گفت : تو گفتى كه من از عيسى بهترم . عيسى مرده زنده كرد و تو نكردى . خواجه صلى الله عليه و آله و سلم دست بر هم زد و گفت : يا على ! يا على ! در حال على عليه السلام از در درآمد. گفت : اى على ! كجا بودى ؟
در فلان خرماستان (16) آواز تو به من رسيد، بيامدم . گفت : بيا و اين پيراهن نبوت من درپوش و با اين سه تن به گور يوسف بن كعب شو و ما را از بهر ايشان زنده كن - تا علامت نبوت و كرامت امامت بينند. امير المومنين عليه السلام پيراهن در پوشيد و با ايشان رفت . ام سلمه گفت : من نيز از رسول اجازت خواستم و برفتم . شاه مردان در گورستان بقيع بر سر گور مدروس (17) مطموس (18) بايستاد و كلمه اى بگفت و گفت : اى صاحب گور! برخيز به فرمان حق تعالى تصديق دعوى رسول كن . گور در جنبش آمد. بار ديگر بگفت : گور شكافته شد. پيرى برخاست و خاك از سر خود دور مى كرد.
شاه مردان گفت : تو كيستى ؟ گفت : منم يوسف بن كعب صاحب الاخدود، و سيصد سال است كه بمردم . اين ساعت آوازى شنيدم كه اى يوسف بن كعب ! برخيز از براى تصديق دعوى سيد اولين و آخرين .
آن مشركان به يكديگر نگريستند و گفتند: مبادا كه قريش بدانند كه به سبب خواست ما محمد را، چنين معجز ظاهر شد. گفتند: اى على ! بگو تا به مقام خود رود. امير المومنين عليه السلام بفرمود، در زمان در گور خود رفت و گور بر وى راست شد.


+ نوشته شده در ساعت 9:38 توسط سید هادی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از زمخشرى و نيشابورى نقل كرده اند كه يكى از اخيار بچه اش را بمكتب فرستاده بود پسر غير مكلّف يكروز برگشت وقتى آمد منزل پدر ديد اين پسر غير بالغ مريض شده شكستگى و انكسارى برايش پيدا شده است بالاءخره از پسر پرسيد چطور شده آيا پيش آمدى شده ؟
گريان گفت امروز در مكتب خانه اين آيه را بما ياد داده اند وَ اتَّقُوا يوُما يَجْعَلَ الْوِلْدانْ شَيْبا بترسيد از آن روزى كه بچه را پير مى كند اين ترس مرا گرفته است و اى اين چه روزى است ؟!
بالاءخره بچّه تب كرد طاقت نياورد عاقبت هم از هول و دلهره از دنيا رفت . پدرش گريه مى كرد مى گفت بچه جان بايد پدر پيرت از غصّه بميرد كه سر تا پايش گناه است .
خوش بسعادتت اى بچه پيش از اينكه مثل پدرت بدبخت و آلوده شوى و قساوت دل پيدا كنى از اينجا رفتى


+ نوشته شده در ساعت 16:34 توسط سید هادی
جناب علی بن مهزیار(ره) فرمود:
« بیست بار با قصد این که شاید به خدمت حضرت صاحب الامر علیه السلام برسم، به حج مشرف شدم؛ اما در هیچ کدام از سفرها موفق نشدم. تا آن که شبی در رختخواب خوابیده بودم، ناگاه صدایی شنیدم که کسی می گفت: ای پسر مهزیار، امسال به حج برو که امام خود را خواهی دید. شادان از خواب بیدار شدم و بقیه شب را به عبادت سپری کردم.
صبحگاهان، چند نفر رفیق راه پیدا کردم، و به اتفاق ایشان مهیای سفر شدم و پس از چندی به قصد حج به راه افتادیم. در مسیر خود وارد کوفه شدیم. جستجوی زیادی برای یافتن گمشده ام نمودم؛ اما خبری نشد؛ لذا با جمع دوستان به عزم انجام حج خارج شدیم و خود را به مدینه رساندیم. چند روزی در مدینه بودیم.

باز من از حال صاحب الزمان علیه السلام جویا شدم؛ ولی مانند گذشته، خبری نیافتم و چشمم به جمال آن بزرگوار منور نگردید. مغموم و محزون شدم و ترسیدم که آرزوی دیدار آن حضرت به دلم بماند. با همین حال به سوی مکه خارج شده و جستجوی بسیاری کردم؛ اما آن جا هم اثری به دست نیامد. حج و عمره ام را ظرف یک هفته انجام دادم و تمام اوقات در پی دیدن مولایم بودم.

روزی متفکرانه در مسجد نشسته بودم. ناگاه در کعبه گشوده شد. مردی لاغر که با دو بُرد (لباسی است) احرام بسته بود، خارج گردید و نشست. دل من با دیدن او آرام شد. به نزدش رفتم. ایشان برای احترام من، برخاست.
مرتبه دیگر او را در طواف دیدم. گفت: اهل کجایی؟


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در ساعت 11:33 توسط سید هادی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

(در گيرودار واقعه سقيفه سخنى از انصار شنيده شد كه ) گفتند:
اينك كه ولايت را به على تسليم نمى كنيد، پس دوست ما (سعد بن عباده انصارى ) براى تصدى خلافت سزاوارتر است !.
به خدا سوگند، نمى دانم به چه كسى شكايت برم ؟ زيرا انصار يا در حق خود ظلم كردند و يا در حق من ستم روا داشتند. آرى در حق من ستم كردند و من مظلوم واقع شدم .
در پاسخ انصار، يك نفر از قريش گفت : (مقام خلافت به انصار نمى رسد)؛ چه اينكه پيامبر خدا(ص ) فرموده است : ائمه و پيشوايان از قريش ‍ خواهند بود.
بدين گونه و با طرح اين سخن ، انصار را از تصاحب قدرت بركنار داشتند و حق مرا نيز ضايع كردند.
سپس يك دسته نزد من آمدند و اعلام پشتيبانى نمودند كه از جمله آنان : پسران سعيد، مقداد بن اسود، ابوذر غفارى ، عمار بن ياسر، سلمان فارسى ، زبير بن عوام ، براء بن عازب بودند.
به آنان گفتم : رسول خدا(ص ) به من سفارشى فرموده است (صبر و خويشتن دارى در اين مرحله ) كه از فرمان او سرپيچى نخواهم كرد. به خدا سوگند هر بلايى بر سرم فرود آيد، دست از اطاعت و خضوع در برابر فرمان خدا و وصيت پيامبر او بر نخواهم داشت ، و چنانچه ريسمان بر گردنم اندازند و به هر سو كشند، باز در راه انجام دادن وظيفه ايستادگى و مقاومت خواهم كرد.
قال على (ع ): قالوا اما اذا لم تسلموها لعلى فصاحبنا احق لها من غيره . فوالله ماادرى الى من اشكو؟ اما ان تكون الانصار ظلمت حقها و اما ان يكونوا ظلمونى حقى ، بلى حقى الماخوذ و انا المظلوم .
فقال قائل قريش : ان نبى الله قال : الائمه من قريش . فدفعوا الانصار عن دعوتها و منعونى حقى منها.
فاتانى رهط يعرضون على النصر، منهم ، ابنا سعيد و المقداد بن الاسود و ابوذر الغفارى و عمار بن ياسر و سلمان الفارسى و الزبير بن العوام و البرا بن عازب .
فقلت لهم : ان عندى من نبى الله الى وصيه لست اخالفه عما امرنى به فوالله الو خرمونى بانفى لا قررت لله تعالى سمعا و طاعه .
(245)


+ نوشته شده در ساعت 19:13 توسط سید هادی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شبلى ، با جمعى از مريدان ، به عزم حج روانه باديه گرديدند. در اثناى راه ، يكى از مريدان را اجل موعود رسيد. شبلى ، متحير، درآن قالب بى جان مى نگريست و با خود، فكر تجهيز و دفن او مى كرد. ناگاه ديد كه تمام جسمش ، در يك چشم به هم زدن ، سياه و تيره گشت و هنوز يك ساعت نگذشته بود كه آن سياهى به سفيدى مبدل شد.
شبلى از آن حال تعجب نموده ، آن مريد را در خواب ديد، كه حله اى از حله هاى بهشت پوشيده ، و تاجى مزين به جواهر بر سر نهاده ، و خاتمى نورانى در انگشت كرده ، كه بر نگين آن نوشته است : هذا جزاء من صلى على محمد و آله - صلى الله عليه و آله .
شبلى از او پرسيد: سر آن سياهى و سفيدى چه بود؟
جواب داد: سياهى ، تيرگى معصيت بود. هنوز مرغ جانم ، كامل از قفس تن بيرون نرفته بود كه بدن من به خاطر گناه سياه گرديد. ناگاه صدر و بدر عالم و سيد بنى آدم ، محمد - صلى الله عليه و آله - را ديدم كه آمد، و قدحى از آب در دست داشت ، و آن آب را برمن ريخت و به دست مبارك ، سياهى معاصى را از من شست ، و خلعت كرامت و خاتم سعادت به من بخشيد.
من عرض كردم : يا رسول الله ! به خاطر كدام عمل مستحق اين كرامت شدم ؟ فرمود: چون تو در دنيا عادت داشتى كه پيوسته بر من صلوات مى فرستادى ، من به آن سبب ، نظر عنايت از تو دريغ نداشتم .
شبلى از خواب بيدار شد. گفت : برمن روشن گرديد كه ظلمت گناه ، با لعمه درود بر حبيب خداوند - صلى الله عليه و آله - از بين مى رود


+ نوشته شده در ساعت 12:47 توسط سید هادی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

آورده اند كه چون خواجه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه دوستى كنيد با دوستان خداى و دشمنى كنيد با دشمنان خداى . يكى بر خاست و گفت : يا رسول الله ! دوست خداى كيست ؟ تا با وى دوستى كنيم و دشمن خدا كيست ؟ تا با وى دشمنى كنيم ؟ خواجه صلى الله عليه و آله و سلم اشارت كرد به جانب حضرت مرتضى على عليه السلام و گفت : ولى هذا ولى الله و عدو هذا عدو الله (57) دوست اين مرد دوست خداست و دشمن او دشمن خداست ؛ و گفت : دوست او را دوست دار؛ اگر چه كشنده پدر و فرزندت بود، و دشمن او را دشمن بدار اگر چه پدر و فرزندات بود. و گفت : حبى و حب على كنز من كنوز العرش و حب على و اولاد زاد العباد الى الجنه و حب فاطمه و امها خديجه براءة من النار .
دوستى من و دوستى على ، گنجى است از گنجهاى عرش و دوستى على و فرزندانش ، زاد بندگان است تا به بهشت و دوستى فاطمه عليهم السلام و مادرش خديجه ، براتى (58) است از آتش دوزخ .
حق تعالى بهشت و دوزخ را از براى دوستان و دشمنان ايشان آفريده است . آورده اند كه چون خواجه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه دوستى كنيد با دوستان خداى و دشمنى كنيد با دشمنان خداى . يكى بر خاست و گفت : يا رسول الله ! دوست خداى كيست ؟ تا با وى دوستى كنيم و دشمن خدا كيست ؟ تا با وى دشمنى كنيم ؟ خواجه صلى الله عليه و آله و سلم اشارت كرد به جانب حضرت مرتضى على عليه السلام و گفت : ولى هذا ولى الله و عدو هذا عدو الله (59) دوست اين مرد دوست خداست و دشمن او دشمن خداست ؛ و گفت : دوست او را دوست دار؛ اگر چه كشنده پدر و فرزندت بود، و دشمن او را دشمن بدار اگر چه پدر و فرزندات بود. و گفت : حبى و حب على كنز من كنوز العرش و حب على و اولاد زاد


+ نوشته شده در ساعت 11:21 توسط سید هادی

بسم الله الرحمن الرحیم

51 حقی که امام زین العابدین برای یکی از اصحابش نوشت

ابو حمزه ثمالی گوید:این رساله را حضرت سجاد علیه السلام برای یکی از اصحاب خود مرقوم فرمود:

بدان  که خدای عزوجل حقوقی به تو دارد که سر تا پای تو را فرا گرفته ،هر حرکت،هر سکون،هر حال،هر مقام،هر عضوی که بگردانی،هر ابزاری که بکار بری همه مشمول این حقوق است.

بزرگترین حق آن است که خداوند از خود بر عهدهء تو نهاده که ریشه همه حقها است.سپس حقی است که به حکم خدا اعضای بدن از فرق سر تا نوک پا بر تو دارند.زبان،گوش،چشم،دست،پا،شکم،آلت،همه این اعضای هفتگانه ایکه ابزار کار انسان اند بر تو حق دارند.

آنگاه خداوند حقوقی از کارها و اعمالت بر عهده تو نهاده.نماز،روزه،صدقه،قربانی و سایر افعال همه به تو حق دارند.

آنگاه نوبت به حقوق دیگران میرسد که از همه واجبتر حق اشخاص مافوق و بالادست است،پس از آن حق رعایا و زیر دستان،سپس حق خویشاوندان..اینها حقوقی است که از هریک چند حق منشعب می شود:حق بالادست سه شعبه است از همه لازم تر حقّ آن است که بوسیله سلطنت تو را اداره می کند(و قدرتش را در راه دفع دشمنها و. اشرار بکار می برد).بعد حق آنکه تو را بوسیله علم اداره و تربیت می کند،سپس حق مولاییکه ترا بوسیله مالکیت اداره می کند.

حق رعایا و زیر دستان نیز سه شعبه است.از همه واجبتر حق زیردست علمی است.چه جاهل ، رعیت و زیر دست عالم است.

سپس حق زن و برده است. زیر دستان هم فراوان و پیوسته اند چون پیوستگی خویشان که مقدم بر همه حق مادر است،بعد حق پدر،سپس فرزند،آنگاه برادر و پس از آن هرچه نزدیکتر مقدم تر.بعد حق ولی نعمتی است که قبلا به تو انعام کرده و بعد آنکه الان نعمتش بر تو جاریست،بعد حق هرکس که احسانی بتو نموده و بعد به ترتیب حق مؤذن،امام جماعت،همنشین،همسایه،رفیق،شریک مال،طلبکاری که مطالبه میکند،معاشر،شاکی،مدعی علیه،مشورت کننده،طرف مشورت،نصیحتخواه،نصیحتگو،بزرگتر،کوچکتر،درخواست کننده،آنکه از او درخواست می کنی،کسی که عملا یا قولا،عمدا یا سهوا به تو بد کرده،همکیش،کافری که در پناه تو است،آنگاه حقوقی که به مقتضای حالات مختلف و تحولات گوناگون زندگی پدید می آید.خوشا به حال آنکه خدا در ادای این حقوق تاییدش کندو استقامت و توفیق نصیبش فرماید.

1.اما حقّ بزرگتر خدا بر تو،این است که او را بپرستی و شریکی برای او قائل نشوی.چون از روی اخلاص چنین کنی خداوند کفایت امر دنیا و آخرت تو را به عهده گیرد.

2.و حقّ نفست این است که آن را در راه اطاعت خدا بکار بری.

3.و حقّ زبان آن است که آن را از دشنام نگه داری،به گفتار نیک عادت دهی،سخن بیهوده نگوئی،با آن به مردم احسان کنی و در باره آنان خوشزبان باشی.

4.و حقّ گوش این است که از شنیدن غیبت و سایر محرمات حفظش کنی.

5. حقّ چشم آن است که آنرا از حرام بپوشانی و با نگاه آن عبرت بگیری.


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در ساعت 11:8 توسط سید هادی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از خطبه هاى نهج البلاغه آن خطبه اى است كه در آن داستان حديده محماة است ، خطبه دويست و بيست و دو نهج است . اين خطبه شريف يك رشته كلمات امير كلام عليه السلام در غايت ارتباط و انسجام در پيرامون يك موضوع است .
فرمود: سوگند به خدا، اگر در حال بيدارى بر خار سعدان شب به روز آورم ، و در حال دست و گردن بسته در غل ها كشيده شوم ، نزد من دوست تراست از اينكه خدا و پيامبرش را در روز رستاخيز بنگرم در حالى كه به بنده اى ستمكار و كالايى را به زور ستاننده باشم . چگونه ستم كنم احدى را براى نفسى كه ، شتابان به سوى پوسيدن و كهنه شدن ، بازگشت مى كند و مدت حلول آن در خاك دراز است .
سوگند به خدا، عقيل برادر آن جناب بود را ديدم كه بى چيز بوده است ، تا آنكه از من يك من از گندم شما درخواست كرده است . و كودكانش را ديدم از تهيدستى رخساره شان نيلگون بود. چند بار به نزد من آمد و همان گفتار را تكرار و تاكيد مى نمود. به سوى او گوش فرا داشتم . گمان برد كه من دينم را به او مى فروشم . و راه خودم را ترك مى گويم . و در پى وى مى روم .
پس پاره آهنى را گرم كردم و او را به بدنش نزديك گردانيدم ، تا بدان عبرت گيرد. پس چون شتر گر گرفته از رنج آن ناله برآورد، و نزديك بود كه از آن پاره آهن بسوزد، بدو گفتم : اى عقيل ! زنان گم كرده فرزند تو را كم بينند، آيا از پاره آهنى كه انسانى آن را براى بازى خود گرم كرده است ناله مى كنى ، و مرا به آتشى كه خداوند جبار براى خشم خود بر افروخته مى كشانى ؟ آيا تو از رنج اين آهن سوزان ناله مى كنى ، و من از زبانه آتش جبار ناله نكنم ؟
شگفت تر از امر عقيل اين كه كسى در شب ، با پيچيده اى در ظرفش به سرشته اى هديه و حلوايى ، نزد ما آمد؛ كه ناخوش داشتم آن را، چنانكه گويى با آب دهن مار يا قى كرده مار سرشته بود. بدو گفتم : اين صله است يا زكات يا صدقه ؟ پس آن بر ما اهل بيت حرام شده است ؟
گفت : نه اين است و نه آن ، هديه اى است .
گفتم : چشم مادران برايت گريان باد! آيا از دين خدا نزدم آمدى تا مرا فريب دهى ؟ آيا خبط دماغ گرفته اى ، يا ديوانه اى جن زده اى ، يا بيهوده گويى ؟ سوگند به خدا، اگر هفت اقليم را با آنچه كه در زير افلاك آنهاست به من دهند تا خدا را درباره مورى عصيان ورزم كه پوست دانه جوى را از او بربايم ، اين كار را نمى كنم . و هر آينه ، دنياى شما در نزد من از برگى در دهان ملخى كه آن را جويده است و خورد كرده است خوارتر است . على را با نعمتى كه فنا پذيرد، و لذتى كه بقا را نشايد چه كار؟ پناه مى بريم به خدا از خواب بودن و بيهوشى عقل و از زشتى و لغزش ، و از او يارى مى جوييم .(90)


+ نوشته شده در ساعت 10:12 توسط سید هادی